آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Friday, July 3, 2009
بحث شيرين غيبت، يا چگونه میشود که آدمها برمیگردند توی لاک خودشان، يا اصلن به من چه
میشينی دور ميز، با چهار نفر ديگر، حرف میزنی از در و ديوار. تا دفعههای دوم و سوم هم هنوز میشود از در حرف زد و از ديوار و از زمين و از آسمان، اما نوبت به بار چهارم و پنجم که میرسد، بايد سوالها را هم جواب بدهی. که لابد چندتا خواهر و برادريد و ليسانست را کدام دانشگاه گرفتهای و محل کارت کدام خيابان است و آقای فلان کدام کشور زندگی میکند که اينهمه فاصله. نه که بد باشد يا خوب ها، نه. اما يکهو میبينی دامنهی اين در و ديوارها کشانده شده تا پای پنجره، پنجرهی خانهی دوستهات، رفقات، آدمهای نزديک زندگیت. میبينی نمیشود جواب بدهی بیکه پای يکیشان نيايد وسط، بیکه از زندگی فلانی حرفی نزنی در مورد آن يکی اظهار نظر خاصی نکنی و الخ. بعد يکهو يادت میآيد اصلن سر همين چيزها شد که همان چند سال پيش، دمت را گذاشتی روی کولت و سرت را انداختی پايين راهت را کشيدی رفتی توی لاک خودت. که بیخيال معاشرتهای فلان و بهمان شدی، بیخيال خوشگذشتنهاش، به هوای آرامش يک گوشه نشستن و ماست خودت را خوردن. اوهوم. نمیشود با همهی آدمها دوست شد، دوستِ صميمی، و معاشرت کرد، معاشرتِ صميمی، و بعد هی يکچيزهايی را تا يکجايی نگه داشت، حفظ کرد، مواظب بود. نه که نشودها، میشود لابد، اما سخت است و انرژی میبرد از آدم و حساب و کتاب میخواهد و حواس جمع و حوصلهای که من ندارم. فکر کن خدايیش، اوهوم، همين تويی که الان اينها را داری میخوانی، سوال اول و دوم که تمام میشود، چهطوری و چه کار میکنی که میگذرد، سوال میکنی «از فلانی و فلانی و فلانی چه خبر؟». دور هميم ديگر، فلانی و فلانی و فلانی همهشان دوستهای صميمی مشترکمان هستند که اما هرکدامشان تکتک با من صميمیترند. بعد «چه خبر» تو معنیش اين نيست که واقعن آنها الان دارند چه کار میکنند، نتچ، معنیش اينجوریست که از فلانی و تو چه خبر. خوب بعد انتظار داری من چه جوابی بدهم که هم خدا را خوش بيايد هم خرما را؟ چی جواب بدهم به جز «سلامتی»، که اطلاعات شخصی آن آدم سوم نباشد؟ هوم. يک چيز بیربط هم اين وسط. فکر کن من آدمی باشم با تکتکِ آدمهای جمع دوستِ صميمی. حالا با همهشان هم که نباشم، با بيشترشان. بعد اينجوری میشد که تو در برخوردهای جمعی و برخوردهای فردی، يک مجموعه رفتاری از هرکدام میبينی که ديگران نمیتوانند ببينند اين آرشيوی که تو داری را. يکجورهايی میشوی مثل دکتر، محرم اسرارشان. تا اينجا خيالی نيست. اما شرط ادامهاش اين است که با هيچکدام صميمیتر از آن ديگری نشوی، صميمیتر از صميمی. همينجوری يک گوش گنده بمانی با يک لبخند دو-نقطه-دی، نو کامنت اصولن. خوب سخت میشود ديگر. آنهم برای آدمِ سوال-نپرسی مثل من. بعدتر هم اينکه يکهو چشم باز میکنی میبينی شدهای سوژه. رفتارت دارد مانيتور میشود و بعد هم طبعن تجزيه و تحليل و ترکيب. به خودِ آدم هم نمیشود بگوييد لابد، که دور هم باشيم لااقل. اينجوریهاست که آدم دوباره ماستخوریاش میگيرد خوب. يکی دوتا بندِ نگفته هم مانده، که نمیشود گفتشان. گير کرده اما. |
|
Comments:
Post a Comment
|