آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Wednesday, August 5, 2009
هميشهی اينجور وقتها فلج میشوم، يکجور مرگ مغزی موقت. چيزی توی قلبم گرومبگرومب میکند. يک خاکستریِ يواش، يکجور قهوهایِ بیحال پخش میشود توی رگهام. هر بار. بعد مثل هميشهی اينجور وقتهام، کتابی چيزی میگيرم دستم، چای و شيرينیم تمام میشود سيبام تمام میشود ساق کاهو و زردآلو و خوشهی کوچک انگور هم تمام میشوند، کتاب اما ورق نمیخورد. چيزی توی دلم گرومبگرومب میکند. بعد هميشه بدترين قسمتاش فردای اينجور وقتهاست. لعنتی درست مثل تخت اپيلاسيون میماند. دراز کشيدهای روی سرمای مورمورکنندهی تخت و خانوم اپيلاسيونچی دارد روی ساق پاها و کشالههات موم داغ میمالد و تو سرت را کردهای توی اسمس موبايل، اما میدانی چند دقيقهی ديگر بالاخره نوبت بيکينی-اِريای کذايی میرسد و مجبوری آن درد نفسگير را تحمل کنی. بعد همين فکر کردن به آن درد هم خودش درد دارد لامصب. يعنی گيرم هی اسمسهای خندهدار داشته باشی هی حواست پیِ چیجواببدهم باشد و اينها، اما داغی موم و تصور پنج دقيقهی بعد يک ثانيه هم رهات نمیکند. کشالهها که تمام میشود يعنی نوبت آن درد لعنتیست. يعنی حالا همهمان میدانيم همينیست که هست و بايد تحمل کنيم ديگر. درست مثل فرداشبِ اينجور وقتها، ساعت دوازده. بعد میدانی؟ اصل هولاش مال همين وقتهای قبل از دوازده است، مال همين فردا و امروز و الان. وگرنه بالاخره فردا میشود و ساعت دوازده میشود و من برمیگردم میشوم کدوحلوايیِ قصه. آقای کالسکهچی هم موش میشود میرود توی سوراخش. بعد من نقاب هميشهی اينجور وقتهام را میزنم به صورتم میشوم عروسک کوکی ايبسن. بعد میدانی؟ يکهو زندگی آرام میشود. میرود روی دورِ کُند. میشود قصه، میشود فيلم، میشود يک سريال هزار و يک شب. بعد میدانی؟ هه. نمیدانی که.
|
تنها بیدار باید بود
تنها
باید
بود