آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Tuesday, October 6, 2009
نشستهايم به حرف زدن. دارم زندگیای را که توی اين خانه جريان دارد برايش تعريف میکنم، برای آقای ازپشتکوهآمده. از آن وقتهای باآبوتابام است. زندگی توی اين خانه میشود wow. حالا من و شمای خواننده که میدانيم اين زندگی آنقدرها هم که من میگويم wow نيست، اما آقای اپکا نمیداند. با دقت به حرفهايم گوش میدهد و میگويد wow. میگويد راست میگويم که آدمِ رفتن نيستم. میگويد خوب ياد گرفتهام اينجا چهجوری زندگی کنم. هزار و يک چيز ديگر هم میگويد، مهربان و با لبخند. و میگويد اگر صلاح میدانی بمان.
میشد چراغقوهام را بگيرم کمی آنورتر. از نداشتههايم برايش بگويم، بیآبوتاب. از نتوانستنها، از نشدنها، از ترسيدنها، از همينیکههستهام. از تمام وقتهای ناتوانیِ اين دستهای سيمانی. که چند ساعت بعدترش رفته باشيم ويزایمان را گرفته باشيم پی رفتن. که بگويد راست میگويم که آدمِ ماندن نيستم، که اينجا جای ماندن نيست. که اصلن زندگی جای ديگریست. چراغقوه را خاموش میکنم. برای امروزمان بس است. بگذاريم زندگی همينجوری wow بماند يکی دو روز. بگذاريم امروز من آدم ماندن باشم و نرفتن. من و شما که میدانيم که، بيشتر از ماندن و نرفتن، آدمِ نماندنام من. |
modathast ke avalin jaee hasti ke age forsate webgardi dashte basham mikhunam....az in rahe door ye alame maaaaaaaaaaaach
lol! And wow, you said wow, in English