آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Wednesday, October 7, 2009
يکی از بهترين اوقاتِ من، وقتای تنهايیهامه وسط شلوغی. وقتی داری میری يه سفر کوتاهِ کاری، با يه کوله و يه دفتر يادداشت و يه کتاب و يه آیپاد. وقتی تو مترو واسه خودت آدما رو تماشا میکنی و واسه هر کدومشون قصه میبافی، بیکه صداشونو بشنوی. وقتی وايستادی تو صف بليت، و چهرهی همسفرهاتو رصد میکنی. نگاه میکنی ببينی کی چه مدل چمدونی دستشه، چهقدر وسيله همراهشه، کی کتاب گرفته دستش، کی سرش تو موبايلشه، کی داره خودشو با موزيک تو گوشش تکونتکون میده. بهترين وقت اينجور سفرها، وقتيه که از گيت رد میشی. وقتی که آفيشالی نه جزو اين کشور محسوب میشی، نه پات رسيده اون يکی کشوره. هيشکی کاری به کارت نداره. هيشکی سراغتو نمیگيره نگرانت نمیشه پرسوجو نمیکنه ازت. از معدود ساعتايیئه که خودتی و خودت. گوشیتو خاموش میکنی و از همهی دنيا جدا میشی. بند نافتو میبُری انگار. از همه ديسکانکت میشی. اتصالت رو با همهی چيزايی که بهت آويزونن قطع میکنی. اينجور وقتا سبُکم. از ته دل سبکم و هميشه دلم خواسته ساعتها بمونم تو همين ناکجاآبادهای گاهوبیگاه. اصن من عاشق هواپيماهای تأخيردارم، عاشق چند ساعت ترانزيت. امنَمِه رسمن، وقتی چارزانو نشستهم رو يکی از صندلیهای انتظار و لابد نوشيدنیای چيزی هم دستمه و واسه خودم موزيکمو گوش میدم و حتا کتاب هم نمیخونم و ولم تو دنيای خودم، تو هپروت. يعنی اگه بهشتی در کار باشه، برای من همينجاهاست، همين حدفاصلها، همين رفته-نرفتهها همين هنوز-نرسيدهها، همين خطهای باريک بیاسم، که هيچ وظيفهای برات تعيين نمیکنن، که هيچ توقعی ازت ندارن.
میشه اصن من بشينم کنار آقای آلن دوباتن تو يکی از همين ايستگاهها و ديگه بيرون نيام؟ |
|
Comments:
دیگه بهتر از این میشد توصیف کرد چنین اوقاتی را ؟ من که فکر نمیکنم .ممنون
دوس دارم نوشته هاتو نازنین
perfect.just perfect
حیف از آن لحظههای شیرینی که بیهوده دور ریختیم.لعنت به من
Post a Comment
|