آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Thursday, October 15, 2009
اومده بودم از Read my lips بنويسم. از فريمهايی که هوس میکردی تکتکشو سيو کنی، مث عکس، بِدی برات چاپ کنن، بعد بشينی رو مبل گندههه، فرو بری توش، يکیيکی ورقشون بزنی، يکیيکی خورد بشی تو ديتيلها، تو کلوزآپهايی که از ديتيلها گرفته شده، ديتيلهايی که صورت ندارن، چشم ندارن، اما هويت دارن، قصه دارن هر کدومشون. که اصن آدم چههمه دلش میخواد فيلمه قصه نداشته باشه. دچار اين دزد و پليسبازیها نشه. همينجوری برا خودش پيش بره و تو بشينی عکسبهعکس تماشا کنیش. که اصن دنيا رو فقط از چشم دختره ببينی. دنيا رو از زاويهديد اون تماشا کنی، با تمام دغدغههاش و انفعالش و نيمهی پنهانای که هيچ انتظارش رو نداری. يا اصن بشينی يه دل سير در وصف کاريزمای آقای ونسان کاسل حرف بزنی. با اون صورت استخونی و نگاه نافذ و انگشتای کشيده. که وقتی از پشت نشونش میده، پس گردن کثيف و عرقکردهشو، موهای ژوليدهشو، انگشتای سياه اما باريک و ناخونای از ته گرفتهشو، نمیتونی هوس نکنیش، نمیتونی به اين راحتيا از تصويرش، از تصورش دل بکنی. يا اصن میخواستم از لحظههای خلوت کارلا بنويسم. از وقتای تنهايیش، تو محل کارش، تو کافه، تو رستوران، تو اتاقش. از زنی که جذاب نيست و میدونه که جذاب نيست، میدونه که از نظر مردا س.ک.سی نيست، و تو اتاق خودش رو برهنه تماشا میکنه، توی آينهی قدی. از لحظههايی که هر زنی داره تو زندگیش، وقت تماشای برهنهی خودش تو آينههای تمام قد. که کجاها مکث میکنه روی تصوير توی آينه، لمس میکنه تنش رو، کشيدگی خوشتراش ساق پاش رو، کجاها رد میشه و نگاهش رو میدزده و باز برمیگرده روی ساقها. که با چه وسواسی گوشهاش رو پنهان میکنه با موهای صاف و يکنواخت، که نگاهش چه مکثی داره هميشه، روی انگشتها و گردنها و بناگوشها. که اصلن آقای اوديار، چهجوری برداشته به تصوير کشيده اين گفتوگوهای درونیِ کارلا رو با خودش، بیيک کلمه حرف. که اصن من عاشق وقتايیام که يه کارگردان باهوش مياد لامسهی تو رو به کار میندازه موقع تماشای فيلم، بويايیِ تو رو، اشتهات رو، بیکلام، بیاصرار، بیادعا. ناخوداگاه دلت میخواد سرانگشتای پُل رو لمس کنی، دستت رو بیفشار بکشی روی لبای کارلا، تاچش کنی، تو چشماش نگاه کنی، نگاهت رو بدزدی. اومده بودم در ستايش لحظههايی بنويسم که فيلم فراتر میره از صدا و تصوير، و ساير حواس تو رو درگير میکنه. اما نشد. يعنی حواسم پرت شد. پرتِ La belle noiseuseای که بلافاصله بعدش ديدم. اينکه نزديک به چهار ساعت بشينی يکی از کم-ديالوگترين فيلمهای عمرت رو ببينی و پلک نزنی. که حتا چندجا روی تصوير برگردی عقب و دوباره پلان رو تماشا کنی. «مزاحم زيبا»* رو نمیشه دوست نداشت. نمیشه وسطش خوابيد يا پا شد رفت سراغ کار ديگهای. ريتم فيلم رسمن کُنده، اما منسجمئه، خستهت نمیکنه، حوصلهتو سر نمیبره. يه جاهايی حتا به خودت ميای و میبينی ليوانت همينجوری مونده دستت، يه ربع، بیکه حواست باشه. محو وقار خاموش و بیتکلف ميشل پيکولی شدی. محو نماهايی که فقط توش دست نقاش هست و کاغذ و قلم و جوهر. يعنی من رسمن میميرم برای اون صدای خَشِ کشيدهشدن قلم روی کاغذ. صدای زغال روی بوم. صدای فرو رفتن قلم فرانسه توی دوات. صدای خفهی فرو رفتن قلممو توی آب. صدای قلممو روی بوم. صدای قلممو روی ميز. صدای صاف کردن کاغذ. صدای نصب کاغذ. اصن فيلم پره از صداهای اين چنينی. دوست داشتم وقتايی که صدای جيرجير طبيعت رو میشنيديم، بعد کسی در کارگاه رو میبست و همهجا سکوت مطلق میشد. که حتا همون صداهای بیکلام هم حذف میشد از فضا. همون خلوت خُلَصای میشد که هر هنرمندی بهش احتياج داره. «مزاحم زيبا» پروسهی صفر تا صد خلق يک اثر هنری رو به تصوير میکشه، موجز و کمحرف. و تو باور میکنی آدمها رو، باور میکنی فضا رو، باور میکنی تکتک اشيائی که در خدمت اين پروسه به کار گرفته شدهن رو، و به عنوان يه مخاطب حل میشی توی اثر. پابهپای ميشل پيکولی درگير پروژه میشی و تمام خوشیها و ناخوشیها و يأسها و اميدهاشو باور میکنی، حس میکنی. نمیتونی فيلم رو ببينی و عاشق پابرهنهگیهای «ليز» نشی. که کيف نکنی چهطوری از اين پابرهنهگی بهجا استفاده میشه توی فيلم. هرچند من دلم میخواست اون جای پا رو هم نشونم نمیداد آقای ريوت. نمیتونی عاشق صحنههای نقاشی کردن ميشل پيکولی نشی وقتی شروع میکنه دفترش رو ورق زدن، کاغذش رو صاف کردن، قلمش رو انتخاب کردن. وقتی شروع میکنی ماريان رو از زاويهديد اون تماشا کردن. وقتايی که دوربين ماريانِ برهنه رو نشون نمیده و تو فقط با خطهای نقاش تماشا میکنیش. که اصن من دلم میخواست دوربين هيچوقت از روی بوم نچرخه روی تن برهنهی ماريان، که اصلن همهچيز رو منِ بيننده تو ذهنم تصور کنم، با سايهروشنهای مرکب و تاش جوهرهای گاه و بیگاه. فيلم هيچ صحنهی دونفرهی اروتيکی نداره طبق تعاريف متداول، اما وقتی نقاش قلممو رو میکشيد روی انحنای خط گردن، وقتی با کنارهی دست میکشيد روی خط پررنگ زغالی کپلها، رسمن حس میکردی داره تن ماريان رو تاچ میکنه. با تمام اون خطوط سفيد و نرم داره ماريان رو نوازش میکنه. ژاک ريوت در «مزاحم زيبا» نقاشی رو از انفعال درمياره. تبديلش میکنه به پروسهای که میتونه خودش يه کنش باشه، خودش يه رفتار باشه. نقاشی حتا میتونه از موضوع خودش دور بشه، از موضوع خودش پشيمون بشه و خودش رو باز-آفرينی کنه. چيزی رو نمیشه از گذشتهی نقاشی پاک کرد، اما میشه روش رنگ سفيد کشيد. میتونی روی گذشتهت، روی هيستوریت رنگ سفيد بکشی. آدم قبلی رو نمیتونی حذف کنی، اما میتونی با هر کنتراستای که بخوای کمرنگش کنی، تبديلش کنی به آدم جديد، به آدمی که میخوای. میتونی آدم جديدی خلق کنی و دفنش کنی کنج ديوار، مث يک راز، و به جاش چيزی رو که آدمها ازت انتظار دارن، چيزی که آدمها رو راضی نگه میداره بهشون نشون بدی، بیکه کسی بدونه پشت اين رنگها، پشت اين آجرها چی پنهان کردی. «مزاحم زيبا» تو رو به اين آسونيا رها نمیکنه، به اين سادگی نمیتونی فراموشش کنی، و نمیتونی دوستش نداشته باشی.
*خيلی از جاها اسم فيلم «زيبای مزاحم» ترجمه شده، اما کتاب «راهنمای فيلم روزنهکار» به گردآوری بهزاد رحيميان، فيلم رو «مزاحم زيبا» ترجمه کرده. |
گفتم تقویم نداری شاید
گفتم تقویم نداری شاید