آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Monday, November 16, 2009
که چهجوری بعضی آدمها..
روزايی که آفتاب فرصت کرده پهن شه کف آشپزخونه و پاش برسه تا دمِ ميز صبحانه، روزايی که بوی نونسنگک داغ مياد و خامه و مربای آلبالو، يعنی شهر در امن و امانه، يعنی امروز روز ماگ بنفشهست. که اصن روزايی که چايی رو تو ماگ بنفشه میريزم، يعنی يه جورِ خوبی سر حالم و بوی پرتقال میدم و فراغت خاطر دارم، گَل و گشاد، و لبخندمه حتا، ازين سر تا اون سر. اصن ماگ بنفشه يعنی آژير سفيد روزهای من. يعنی وضعيت سفيد. ماگ بنفشه يه ماگ گندهست، خيلی گندهتر از ماگهای معمولی. توش دوتا و نصفی ليوان چايی جا میشه. توش اونقدر شيرقهوه جا میشه که سرت گيج بره. اونقدر وسط داره و ته نداره که اندازهی دو تا سيگار تفننی کش مياد. ماگ بنفشه يه ماگ گندهست که روش الاغای برجسته داره، ازون الاغ بنفشای کارتون پو. بعد دم الاغه کنده شده. يه جاهايیش داره سعی میکنه دمشو با پونز دوباره بچسبونه سر جاش و يه جايی هم خسته شده و دم و پونز رو پرت کرده يه گوشه، با قيافهی محزونِ بیدم نشسته داره نگات میکنه. بعد من میميرم واسه اين الاغه کلن. رو يخچالمون يه عالم اسمارتيز داريم، خوشگل و رنگوارنگ. بعضياشون تو اين آدمکای خوشآبورنگ والتديزنیان، بعضياشون تو بانکههای قد و نيمقد. رو يخچالمون جاآدامسی ميکیموس و دانلدداک و گوفی داريم با ليوانهای وينی-د-پو و مانسترز-اينک و فيلان. رو يخچالمون کورنفلکس فروستيز ببر-دار داريم و هانیاسمک ميموندار و دو سه تا جعبهی رنگیپنگیِ ديگه. میخوام بگم رو يخچالمون يه عالمه چيز هيجانانگيز خوشرنگ و رو داريم، به اضافهی؟ ماگ بنفشه. يعنی ماگ بنفشه ازون موجوداتيه که استثنائن نمیره تو کابينت ليوانا. بعد تو میتونی همينجوری بیهوا از جلوی يخچال رد شی، وقت و بیوقت، و هی برا خودت ياد نازنين بيفتی. يه روز نازنين پای تلفن بهم گفت خره، تو که میدونی زود تموم میشه میره، جلو زبونت رو بگير برا چند روز، آدم باش، هی بحث نکن، اصن خودت رو بزن به اون راه، انگار که کَری. گفته بودم نمیشه آخه، سختمه تحملش. قربونصدقهم رفته بود و ماچم کرده بود و گفته بود اگه خانوم باشم و هی از چيزايی که تو کلهمه حرف نزنم و شر راه نندازم، يه جايزه دارم پيشش. و من درست همون بار، جلوی زبونمو گرفته بودم و شر راه ننداخته بودم و دنيا امن و امان شده بود. نازنين ميل زده بود اوضاع چطوره؟ جواب داده بودم روبهراهه، خانومای شدهم برا خودم، سوئيت و لال و سربهراه. شوخیشوخی ياد گرفتم چيزايی که تو کلهمه رو بلندبلند نگم. ياد گرفتم آدما همچين هم علاقهای ندارن راستشو بشنون. ياد گرفتم آدما وقتی چيزی رو میپرسن، دوست دارن جوابی رو که انتظار دارن بشنون، نه جواب واقعنیِ تو رو. ياد گرفتم صلح و آرامش از حقيقت بهتره. شوخیشوخی شدم سوئيت و لال و سربهراه. شوخیشوخی دنيا امن و امان شد. رفته بوديم ساختمون آفتاب. برای نازنين تعريف کردم که چه خانومای شدهم برا خودم. برگشتنی وايستاديم دم اون مغازه کوچيکه، نازنين رفت تو ماگ بنفش گندههه رو برام خريد، جايزه. ماگ بنفش گندههه از من يه زنِ صبور ساخته بود، شوخیشوخی. بعد خيلی روز گذشت. خيلی سال گذشت. خيلی چيزا عوض شد. نازنين رفت. من رفتم و برگشتم. زندگيه موند. اما ماگ بنفشه از رو يخچال جُم نخورد. اما من هربار ديدمش و هر بار جلو زبونمو گرفتم و هربار صبورتر شدم، کَرتر، لالتر. بعد، ماگ بنفشه شد رفيق روزهای خوشیم. روزهای يواشِ پرتقالیم. صبحانههای کِشدارِ بیدغدغه. شد پای ثابت نون تازه و پنير و گردو و سريالهای خوشرو و فيلمای سرحال و کتابای سبک. بیکه خودِ نازنين روحشم خبر داشته باشه. حالا هروقت صبحانهی هيجانانگيز داريم يا عصرونهی مفصل يا کيک شکلاتی بیبی يا تارت زردآلو يا مشقِ طولانی آخر شب، من و نازنين و ماگ بنفشه میشينيم دور هم، لال، و هی به روی خودمون نمياريم که توصيه و نصيحت و عقل و منطق و فيلان به خرج من نرفت که نرفت، اما ماگ الاغدار بالاخره به خرجم رفت. که يعنیتر میخوام بگم جات رو يخچال زندگیِ منه خره، قلب آشپزخونه. |
khob minevisi.
ممنون
از اینکه یکی جاش یه جایی حوالی یخچال زندگیم باشه هم به غایت خوشم اومد
ممنون عزیز جان