آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Sunday, November 22, 2009
اگه قرار میشد يه روز بشينم يه قصه بنويسم، حتمن پرسوناژهای قصهم رو از اشياء انتخاب میکردم. يعنی اينجوريه که من يه شلفِ حصيری دارم، که تو طبقهی دومش يه جعبهی حصيریئه که توش پُرِ لوازمالتحريره، اما نه ازين لوازمالتحريرای معمولی. يه سری چيزاييه توش که يهجورايی خاص و هيجانانگيزن و به مرور زمان جمع شدهن. بعد هر کدوم تاريخ و هيستوری و شأن نزول و آدمِ خودشونو دارن. بعد لابد اين جعبههه رو میذاشتم جلوم، يکیيکی چيزای توشو در مياوردم و شروع میکردم به نوشتن. بعد لابدتر خودشون يواشيواش که قصه میرفت جلو، به هم مربوط میشدن، بیکه از هم خبر داشته باشن، با يه سری نخهای نامرئیِ ماهیگيری.
|
|
Comments:
یکی این شکلی نوشتم، با اشیای اتاق. فانتزیه. الکی تلاش نکن درامش کنی به هم مربوط میشدن چی چیه؟ :)) اشیا واسه این، این خاصیت خوب دوست داشتنی رازآلود هیجان انگیز رو دارن که رابطه ندارن با هم، که همه چیشون به یه چی دیگه وابسته باشه، اینکه حافظه ندارن، این، اینقدر اینا رو جادویی/خواستنی میکنه. امضا: :)) کمپین یک میلیون اشیاء
Post a Comment
|