آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Thursday, December 3, 2009
آن دنيا
همان درِ رویای نیمهشب تابستان. شما بگو درب. دری مخفی پشت تابلوی مونالیزای روی دیوار. هر جا که باشیم، در را میشناسیم و مخفیگاه را میدانیم و تابلو را کنار میکشیم و دور هم جمع میشویم. من از روزنامه، چای خوران، با کامپیوتری که چهار نفر دیگر هم لازمش دارند، با گزارشی که موعد نوشتنش سرآمده و نصفهنیمه مانده اما مدام باید دلداریش دهم که منتظر بمان تا بروم و برگردم. لیلا از لندن و لابد از بالاترین طبقه ساختمانی که پنجرهای رو به شهر غمگرفته و ابری دارد، از ساختمانی که سیگار تویش قدغن است. گلمریم بعضیوقتها از شرکت، بعضی وقتها از خانه، لحظههایی که سام پنج دقیقه برای خودش است، وقتهای بین غذا دادن به سام، بازی کردن با سام و سروصدای سام. آیدا از خانه، با اینترنت دایلآپ، با فیلمی توی دیویدیدرایو که هر آن منتظر پلی شدن است و باصدای زنگی که میگوید در را باز کنید. بسته دارید خانم. رامین از بالای نیروگاهی توی ورامین در میان باد و بوران با شعار به گودر نگو کار دارم به کار بگو گودر دارم. پرستو دراز کشیده کف اتاق و آفتابی که از پنجره میریزد تو، کنار تمام صفحههای باز شده و کنار تمام دلواپسیها و تردیدها. مسی از توی خیابان، توی تاکسی و کنار مسافری که هی پیچ و تاب میخورد و توی جیبهایش دنبال پول میگردد. دانیال نشسته روی کاناپه کنار باباشجاع، جلوی تلویزیونی روشن و با لپتاپی اسقاط روی زانوها که هرآن قرار است بپکد، در میان گلههای مامان که باز کی این کلمن رو با فرچه توالت شسته؟ ما وقت گودر هر جا که باشیم نامرئی میشویم. بقیهای که در را پیدا نکردهاند یا میگویند دری وجود ندارد فکر میکنند ما را میبینند و خیالات برشان داشته که هستیم، در حالی که رفتهایم. دوستت میآید چیزی میپرسد، نگاهش میکنی، برو بر نگاهت میکند، پروسه مرئی شدن چندثانیه طول می کشد، میپرسی چیزی گفتی؟ اما کامنتدانی گودر. مخفی در مخفی. هزارتو که حتا کشفش نصیب خیلی از اهلیشدههای گودر هم نمیشود. خود خود زندگی. قدم زدن در شلوغیهای خیابان انقلاب، راسته کتابفروشیها با همهجور آدمی. [+] |
|
Comments:
Post a Comment
|