آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Wednesday, December 30, 2009
من از کجا بدونم منظور عليبی دقيقن چی بوده از نوشتنِ اين متن؟ قرار هم نيست بدونم. هشت سال وبلاگنويسی و وبلاگخونی يادم داده تأويلِ شخصیِ خودمو داشته باشم از نوشتهها. هرجايیشونو که دوست دارم برش دارم برا خودم. بعد دارم میفهممش وقتی میگه «هر كدام از ما حتمن دوستان خوبي داريم كه به دلايل مشابه اين ماهها از خيابانهاي تهران غايب بودهاند. همنشين اين شبهاي تو قطعن از اين جنس آدمها نبايد باشد. مثلن آدمي كه روز بيست و پنج خرداد تهران را نديده نبايد همشبنشين من و شما باشد. اين شبها نبايد باشد. اينطوري براي همهمان بهتر است.» چرا؟ چون بلد نيستم وقتی پخش و خسته و بههمريخته میرسم خونه، برات تعريف کنم اين آقا غولا از نزديکِ واقعنی چه شکلیان. چون حوصله ندارم هی بهت بگم نگران نباش بابا، ياد گرفتيم چهجوری تا حد امکان باتوم نخوريم. چون دلم میخواست زير پل کالج بودی دستمو میگرفتی که بدو بچه، بدو در ريم. چون دلم میخواست خودت بودی ببينی چهطور دو تا خيابون بالاتر و پايينتر هيچ خبری نيست و مردم سرشون تو لاک خودشونه. دلم میخواست جای بابک و سارا و احسان، با تو میشِستيم رو پلههای جلوی اون خونههه، تو يه محلهی قديمی، قيمهای که خانومه رفت برامون از تو خونهش آوردو میخورديم. حالا من هی بشينم خط به خط برات تعريف کنم، برات بنويسم. نمیشه اما. يه حسی اون تهِ ته هست که با نوشتن و حرف زدن در نمياد. يه جاهايی از زندگی هست، که «بايد» حضور داشته باشی. بايد با تمام گوشت و پوستت باشی که آدم حس کنه کنارته، که داره شونه به شونهت زندگی میکنه. حالا تو هی بشين روزاتو بنويس رو کاغذ، هی بشين روزای منو از رو کاغذ بخون. مث اينه که کل يه کتابو از پشت جلدش خونده باشی فقط. مث خلاصهی فيلمه پشت کاور دیویدیش. يعنی میدونی؟ يه وقتايی خسته میشم از کلمهها. ازين که چهجوری طفليا بايد همهی بار رابطه رو به دوش بکشن. بايد خلاقيت به خرج بدن پشتک وارو بزنن ازون دماغ قرمزای دلقکا بچسبونن رو صورتشون. که چی؟ که بايد جای خالیِ تو رو يه تنه پر کنن. بعد میدونی چيه؟ کلمهها پرحرفن، ورورور حرف میزنن. بلد نيستن سکوت کنن. بلد نيستن يواش بشن هيچ حرفی نزنن تماشات کنن فقط. بدیِ اينجور رابطهها اينه که سکوتت رو هم بايد بنويسی. لبخندِ آرومتو بايد شرح بدی. دلخوریِ ساکتت رو هم بايد بلند داد بزنیش. قهرِ يواشتو به جای اينکه تو يه نيمخط دستتو پس بکشی، بايد تو شيش پاراگراف توضيح بدی. وقتی آدمت يه حرفی میزنه و تو میخوای فقط ساکت نگاهش کنی و جوابشو ندی، اوه2، نمیشه که. ميلشو که جواب نمیدی از کجا بفهمه همون لحظه آنلاينی و داری تماشا میکنیش؟ از کجا بفهمه نشستی همونجا کنارش و منتظری بیحرف بغلت کنه دوست شين با هم؟ خيال میکنه عصبانیای و در لپتاپو بستی رفتی پی کارت. لجش میگيره. رو دندهی چپ ميفته. در لپتاپشو میبنده میره پی کارش.بعد اصن کلمهها فقط بلدن حرف بزنن. بلدن يه وقتايی هی کارو خرابتر کنن. بلد نيستن وقتی با دندهی چپ برمیگردی خونه، وقتی يه صب تا شب حرف نزدی با من و دلت قد نخودفرنگی شده برام، کيف و سوييچتو میذاری رو ميز، میشينی رو مبل گندههه غرق میشی تو فوتبال که ينی من اصن حواسم به تو نيست و منچستر از تو مهمتره برام، خنگا بلد نيستن از پشت برن تو تیشرتت کلهشونو برسونن زير گوشت که اه، غلط کردم اصن، دوست باشيم با من بسکه مردم از دلتنگیت اسبِ طويله. بعد میبينی غلطکردمِ تو يقهی آدم با غلطکردمِ تو ایميل چههمه فرق دارن با هم؟ که مثلن من آدمِ غلطکردمگفتنِ تو ایميل نيستم، اما تو يقه رو هستم؟ که غلطکردمِ تو يقه يعنی الاغ، به درک هر کاری که کردی، برگرد تو بغلِ خودم بينيم. اصن بيا ماچ کنيم منو بیحرف. کلمهها بلد نيستن بیحرف آشتی کنن. خودشونو موظف میدونن همهچی رو توضيح بدن. کالبدشکافی کنن. تجزيه تحليل کنن. نبش قبر کنن. (آخخخ که نبش قبر کنن هی، فرت و فرت. کلمههای گورکنِ بدقواره. من آدمِ تشييع جنازه نيستم بابا. تشييع جنازهی بابابزرگ نرفتم. تشييع جنازهی عمه هم. من دلم میخواد آدمای عزيز زندگیمو هرجور خودم دوست دارم تخيل کنم. به من چه که آخرين تصويرشون چه شکلی بوده. من دلم میخواد جورِ خودم تماشاشون کنم. از کالبدشکافی و نبش قبر هم متنفرم. وقتی مُرده مُرده ديگه. حالا هی بشينيم ريشريشش کنيم ببينيم دقيقن با چی مُرده؟ نو وی.) چه پرانتزم بودا! بعد؟ بعد آخه من چهجوری بيام بشينم تو بغل يه مشت کلمه؟ اين دو نقطه ستارهها از کجا معلوم میشن که مالِ رو لبان، مال زير گوشن، مال رو پلک چشان، مال نوک دماغن اصن شايد. دو نقطه ايکس و دو نقطه ايگرگ و دو نقطه زد که واسه آدم نمیشن آب و غذا که. بايد همون موقع که دارم مزخرف میگم نشسته باشی جلو روم، غشغش بخندی. وگرنه که شما بيا نيم ساعت بعد دو خط پرانتزِ تمامقهقهه بفرست برام، به درد نمیخوره که. شما بيا بشين برا دونه به دونهی پستهام کامنت بذار، يعنی الان ورِ دلمی؟ نيستی که خب. حالا هی روزی سه ساعت تلفنی با هم حرف بزنيم. روزی شونصد تا ميل و چت و فيلان و بيسار داشته باشيم. حالا هی بگو برا تولدم ميای ايران. قول. من اصن خوشم نمياد ازين موقعيتهای مناسبت-بيس. من دلم روزمره میخواد. از همين خورده-نونهای دور و بر رابطه. بابا من دلم میخواد با هم بشينيم بيگبنگ ببينيم تو غشغش بخندی من قربونِ خندههات برم هی. دلم میخواد وسطای روبان سفيد باشی بيام تو بغلت. دلم میخواد بعدِ سگ آندلسی بيام تو گردنتخخخخخخ که «من که هيچی نفهميدم که، اما دستای آقاهه چههمه مورچه داشت توش.» من اصن دلم میخواد به تهِ اين پست نرسيده بيام سراغت که اه3، جديدنا چه يادم رفته آدما ته پستاشونو چهجوری هم مياوردن. تو هم بخندی که آدما ته پُستاشون پامیشدن ميومدن تو بغل خودم؛ بیلپتاپ الاغ!
|
حس كنم پشتم خالي تر از پيشه؟..
برو فیلم
daisy diamond
رو گیر بیا ببین
م.طاهرخانی
;)
خیلی وقت نیست وبلاگی شدم... شدی مهمون ثابت لیست فالوی من
اصن انگار اینا هنوز مال یه دنیای دیگه ن