آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Monday, December 7, 2009
بعضی نوشتهها عجيب لحن دارند برای خودشان. يکجورِ لعنتیای عجين شدهاند با صدا و نوع گويش نگارنده، که اصلن اگر صدايش را نشنيده باشی و لحن حرف زدناش را ندانی، نيم لذت نوشته را از دست دادهای. که اصلنتر بعضی نوشتهها، بعضی آدمها با همين هجاهای شخصیشان تعريف میشوند، با همين لحن شخصیشان با همين وقفها و تأکيدها و خالیهای ميان کلمههاشان، همين حرفزدنهای مثل نوشتنشان؛ که آنوقت برای يک همچو منی که عادت دارد به خط کشيدن و کوت کردن و الخ، اينجوری میشود، اينجوری میشد که هی دلم بخواهد کاغذ-قلم بياورم بگذارم کنار دستمان. که يکهو وقتی بعد از شش سال فلان نوشته دوباره میآيد صاف میچسبد جلوی چشمهای آدم، تکتک کلمهها و خطها و عبارتها را بشينی با صدای نگارنده بخوانیشان. درست مثل آنوقتها که وسط حرفزدنهامان میرفتی فلان کتاب را از فلان قفسه میکشيدی بيرون فلان صفحهاش را باز میکردی که بخوانیش برايم.
اينجوریهاست که دلمان گاهی کپک میزند توی اين تهرانی که عليرضا ندارد، هنوز، بدجور. |
برو به سمت اون چيزي كه مي خواي
برو به سمت اون چيزي كه مي خواي