آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Saturday, December 19, 2009
بابام اومده بود تو گوگل ريدر. چند نفرو فالو كرده بود و گذاشته بود رفته بود بيرون تو پارك شطرنج بازي كرده بود و برگشته بود ديده بود شر آيتمز رسيده به شيشصد. نشسته بود سر فرصت همه رو خونده بود و صفر كرده بود شر آيتمز رو. يه غري هم به من زده بود كه چقدر اين رفقات شر ميكنن آخه. من گفته بودم به من چه برو واسه خودت رفيق پيدا كن. بابام هم رفته بود بيرون دوستاشو راضي كنه. دوستاش راضي نشده بودن. فك كرده بودن بابا هذيون ميگه. اومده بودن به مامان سفارش كرده بودن هواشو بيشتر داشته باشه. اومد گوگل ريدرش رو باز كرد و همينطور كه داشت با احساس مسئوليت آيتماي شر شده رو ميخوند بهم گفت اين دوستات فكر پيرمرد پيرزنا نيستن. خب با اين چشم و چالي كه ما داريم كه نميشه همه اين چيزا رو خوند. يه بيست و چهار ساعت لازمه. گفتم باباجون خب مارك آل از ريد بزن. گفت يعني دروغ بگم؟ به خودم كه نميتونم دروغ بگم. بعد نشسته بود دونه به دونه خونده بود و اسكرول كرده بود و صفحه رو پايين اومده بود. ساعت شده بود يك، ساعت شده بود يك و ربع. مامان داد و بيداد راه انداخته بود كه چرا نميياي بخوابي. ساعت شده بود دو. ساعت شده بود دو و ربع، ساعت شده بود سه كه بابا رسيد اون ته. با صداي بلند گفت بالاخره تموم شد. رسيده بود اون ته و يه نفس راحت كشيده بود و خواست يه نگاه از سر راحتي خيال به عدد صفر اون بالا بندازه كه ديد عدد به دويست رسيده. اومد در اتاق منو باز كرد و شروع كرد داد و بيداد كردن سر من. كه چقد بيملاحظهان اين دوستات. شمارهشونو بده به من زنگ بزنم بگم خدا رو خوش نميياد. بگم چرا به فكر نيستيد كه ممكنه يه پيرمرد فالوتون كنه. يه پيرمرد بايد سرشو بذاره زمين بميره؟ گفتم حالا كه خوابن. تو هم برو بخواب تا صبح. نشسته بود هقهق گريه كردن كه هيچجا نميشه همراه شما جوونا بود. هميشه ميخوايد صدفرسخ جلوتر باشيد. فرداش نشست براي انتقام هرچي دم دستش رسيد شر كرد. هرچي دم دستش بود ريخت اون تو. در انباري رو كه دوسال يه دفعه ميره توش باز كرد و هر چي خرت و پرت از صدسال پيش جمع كرده بود از سبد و قابلمه و كاغذ باطله و روزنامه و تير و تخته، ريخت اون تو. ظرفاي نشسته رو كه وظيفه خودشه بشوره از توي سينك برداشت و ريخت اون تو. نون خشكا رو كه جمع كرده بود تو گوني ريخت اون تو. گفتم بهش بابا حالا فالوئري داري كه اينا رو كه شر ميكني ببينه؟ بلند شد پالتوشو تنش كرد درو به هم كوبيد و رفت پارك شطرنج بازي كنه.
طبعن رسولی |
یو مارک ایت آل از رد
چون حالا یا یادش رفته یا هرچی یه سری بیکار می شینن اینجا تحلیل سخن می کن یه وخ به نتایج ناگواری می رسن
خیلی باحال بود