آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Monday, December 7, 2009
٭ روژ صورتی
همه داستان همین بود. یعنی اگر به جای صورتی مثلا قهوه ای را انتخاب کرده بودی الان همه چیز طور دیگری بود. اصلا میدانی چیست، وقتی قهوه ای شد صورتی، دگر آن چیزی که میخری اسمش روژ نیست ، ماتیک است! خوب تو حواست به روژها بود، من به خنده فروشنده. میدانی! انحنای لب این فروشنده ها خیلی مهم است، چیزی که تو هیچوقت نفهمیدی. باید یاد بگیری که همیشه طوری رفتار کنی که مجموع انحنای دو طرف لبشان از صفر بیشتر باشد، از صد و هشتاد کمتر. اه چه میگویم ، تو که نمی فهمی اینها را. ببین خره! وقتی طرف انحنای لبش صفر است و فقط کمی به یک سمت کش آمده، یعنی دارد مسخره ات میکند ، یعنی ضایعی، خارج از استانداردی ، یعنی با خط کش بورژوازی تفاله ای. وقتی هم که همین انحنا زیاد شود، تا برسد به یک نیمدایره کامل، یعنی طرف دلش به حالت سوخته، ترحم. میفهمی یعنی چه؟ یعنی خمس و زکات حضرات بورژوا برای رفاهشان. یعنی که طرف شب که با فی فی یا چه میدانم می می، میرود دردر، بتواند تعریف کند که امروز دلش به حال یکی سوخته. بله، پس خیال کردی اینجا هم همه چیز کتره ایست، یا لب غنچه ای این علیا مخدره فروشنده، کپی لب عیال کل باقر است که همیشه خدا به قدر دهنه علی صدر کش آمده باشد؟ صد بار گفتم طوری رفتار کن که لب وامانده این پدر سگ فقط به قدر یک لبخند ملیح مشتری پسند باز باشد. اینجا هر دهان بسته ای که به هر دلیلی کش می آید یا دارد تو را تایید میکند یا نفی یا تمسخر. بین اینهمه رنگ، عدل میروی سراغ صورتی. همانجا هم فی المجلس یک آینه عهد دقیانوس از کیفت در می آوری و سه سوت خلاص. -خوشگل شدم؟ تا نگی آلبالو معلوم نمیشه... -بی دوربین؟ مغز حاجیت نیکونه -آلبالو تقدیم کنم؟ -چی؟ عکس؟ دوربین که چشم باشه عکس لب، میشه بوسه... لبهایت همیشه بوسیدنی ست، اما لعنت به این رنگ صورتی احمقانه. کمی دلمردگی این روزها مد است. همین فاصله صورتی تا قهوه ای همه جا هست، نگاهت نباید زیاد خندان باشد. خنده ات را همین جور بی مبالات خرج نکن،... آها کمی غمگین تر. میدانستی قهوه ای رنگ اروپاست؟ شرقی جماعت رنگش را از طبیعت میگرفته و خوب این رنگ حاصل طبیعت نیست. باید یاد بگیری، این روزها طبیعی بودن ، دمده ست، هرچه تصنعی تر باشی بیشتر مورد پسندی. ببین ملت دیگر ادبیات دان و رمان خوان شده اند. در ادبیات به ازای هر صد باری که مینویسند: "چشمهای محزون غمگینی داشت" فقط یکبار می نویسند"چشمهایش میخندید". شریعتی را که دیگر خوانده ای، همان کتاب پاره پوره ای که دادمش گفتم بخوانی. میدانم نخواندی. اشکالی هم ندارد دیگر. ببین، حضرت نشسته اینور باغ آبسرواتوار، به صرف نگاه محزون یک علیا مخدره ای عاشق او شده، حالا کار نداریم که بعد خنده او را که میبیند به همان نسبت ازو متنفر میشود. نکته اینجاست که تمام راز و رمز دخترک برای شریعتی همانی بوده که مثلا برای بزرگ علوی هم در "چشمهایش" بوده. کمی حزن. ** تا اینها را به تو بگویم رسیده ایم در خانه ات، پدر و مادرت هم نیستند. گور پدر صورتی و قهوه ای، خوب است خوش انصافها هر دو را با یک طعم میسازند. وقتی خانه خالی باشد، طعم روژ مهم تر میشود از رنگ آن! حالا دیگر خبری از صورتی نیست، چه بهتر، حداقل مزیت ارزان خری. در واحدتان را که باز کنی ، زاویه لب و رنگ آن بی اهمیت میشوند. اینها برای اجتماع دو نفر به بالاست. خدایان باید دو فرهنگ لغت برای زبان درست میکردند به جای یکی، یک فرهنگ لغت برای جمع بالای دو نفر و یک فرهنگ لغت دو نفره. آخر زبان دونفره باید هم قواعدش فرق کند، هم کلماتش. اینست که دونفر تنها که میشوند زبان کم کم رنگ می بازد و نگاه و پوست پر اهمیت میشود. زبان دو نفره باید طوری باشد که هر کسی بتواند در هر بار معاشقه از کلماتی استفاده کند که هرگز نه پیش ازو کسی آنها را گفته و نه بعد ازو خواهد گفت. کلماتی منحصر به فرد که معشوق را به اوج "کامجویی لفظی" میرساند . در واقع منحصر به فرد بودن زبان دو نفره نه حاصل قواعد دستوری و کنار هم قرار گرفتن لغات، که ناشی از فردیت هر کلمه به تنهایی ست. عین نگاههایی که قبل از عشق بازی رد و بدل میشوند. هر نگاه، صرف نظر از مفهومی که منتقل میکند، شخصیتی منحصر به فرد و تکرار نشدنی دارد. توانایی پوست و کامجویی جنسی دربرابر چنین گستره عظیمی به هیچ هم حساب نمی شود، اما به نظر، تنوع معشوقه های خدایان مانع شده تا آنها، به ایجاد تنوع در کامجویی از یک معشوقه خاص فکر کنند(کاش هرا کمی با زئوس سخت گیرتر بود!). ازین نظر فرهنگ لغت بیشتر به درد حرم ناصرالدین شاه می خورد تا معاشقه های مختصر امروزی! شاید روزی که چنین زبانی خلق شود عشق آزاد هم معنی پیدا کند. اینگونه دیگر لازم نیست به همه معشوق هایت بگویی که "دوستشان داری". وقتی به من میگویی "دوستم داری"، در حالی که همین جمله را دیروز به دیگری گفته ای، مانند اینست که: دستمالی را برای پاک کردن اشکم تعارف کنی که دیروز کس دیگری در آن فین کرده! متاسفانه تا روزی که چنین فرهنگ لغتی خلق شود یا باید به یک معشوق ساخت یا به یک دستمال! در را که ببندی خطوط جای رنگ می نشینند. حالا دیگر لبها چه صورتی رنگ شده باشند ، چه قهوه ای ، مهم نیست، تنها طرح حاشیه مهم است و برجستگی ظریف کناره ها. دنیای دونفره ، عالم حاشیه هاست، هر رابطه عاشقانه، حفره ایست که تو را از دنیای متن پرتاب میکند به جهان حواشی و عالم جزئیات. و دوئت دست و پوست به جبران آن نقص زبان. در اجتماع یا کسی زیباست یا نیست. حد وسط ندارد. یعنی یک برجستگی بیش از حد دماغ یا کوچک بودن ناخوشایند سینه ها یا چند میلیمتر کمتر بودن فاصله دو چشم، کافیست تا کسی را از عالم زیبایی برای ابد تبعید کند به جهان نفرین شدگان. اما این فقط در جمع است. آنجا قضاوتها کلی ست. هنگام معاشقه هر جزئی در تمامیت خود قضاوت میشود. به این لحاظ شاید عشاق کامجو، عادل ترین داوران باشند: انحنای بسیار جزئی لبها ، خط سایه داری که از برآمدگی قاطع پستان آغاز میشود و در طرح مبهم سینه محو میشود و... هیچکدام از قلم نمی افتند، هریک مستقل از دیگری و حتی مستقل از خود معشوق داوری میشوند. -این بوسه ها یعنی چی؟ همینجوری...، بگیر سکوت میان هجاهای زندگی -چه سکوت حریصانه ای! و چه حرص خاموشی! -کنایه میزنی؟ پاسخ را به سکوت برگزار میکنم ، دور میشوم، و لم میدهم روی کاناپه کنج هال، تاریک ترین گوشه شاید، آرام نزدیک میشوی. میخواهم که بایستی، کمی دور تر، درست میان باریک ترین حاشیه روشن هال. تا بایستی، نوری که از خلال شکاف پرده سر ریز میکند می پاشد روی کناره صورتت ، مردمک چشمهایت و لبها. تازه یادم میافتد چه شفافند این چشمها. میخندی... -چرا اینجا آخه؟ زیبایی بیشتر مدیون حاشیه های تاریکه، تا سطوح روشن... -که یعنی ابهام؟ شاید... ، ببین مث پوست، یه دروغ لطیف، کشیده رو زمختی اسکلت -و تو کدومو انتخاب میکنی، باریکه ابهام یا حاشیه روشن؟ من انتخاب نمیکنم تماشا میکنم. -طفره میری، باریکه های تاریک رو انتخاب میکنی و اشکالش؟ -تاریکی، تیکه های پاک شده منه که از نو نقاشی شون میکنی، تو ذهنت چه تعبیر خودخواهانه ای داری از نور! تصویرت آرام رنگ میبازد تا یادم بیاید حاشیه های تاریک پر میشوند با خاطرات به جا مانده از دیگران. سایه، عدم نور نیست، مجال کوتاهی ست برای خیانت، هرچند به اختصار یک حاشیه باریک. باید برم -به این زودی؟ نمیگویم وقتی دو نفر یکدیگر را دوست دارند، برای رفتن، همیشه یا زود است یا دیر. "به موقع"، زمان کاسبکاران است و "نابهنگام"، زمان جاری عشاق... عليرضا |
|
Comments:
Post a Comment
|