آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Sunday, February 21, 2010
...
زن به او نشانی جایی را میدهد که عدهای در آن به سر می برند. جایی که آدمها هریک به نام کتابی شناخته می شوند، هر کدام کتابی را از بر کردهاند. کاپیتن به خیانت مونتاگ پی برده است و با او به خانه اش می روند و او هم موفق می شود که فرار کند و جای آدم -کتابها را پیدا کند. مردی از او استقبال می کند، خودش را معرفی میکند: من هانری بولار استاندال هستم. مونتاگ را جلوی تلویزیون می برد که دارد جریان دستگیری و نابودیش را نشان میدهد. هیچکس نباید پی ببرد که او زنده است. کسی نقش او را بازی می کند که به دام میافتد و از پای در می آید. هانری بولار استاندال دیگران را معرفی میکند. آن خانم جمهوری افلاطون است. آن یکی بر باد رفته امیلی برونته. آلیس در سرزمین عجایب. اولیس جویس. در انتظار گودوی بکت. زنی نزدیک میشود: من مسئله یهودی ژان پل سارترم. جایی مرد هیکلمند و ژولیده و ژنده پوشی ایستاده است و کاغذهای بعد از مرگ دیکنز دارد موهایش را کوتاه میکند: من شهریار ماکیاولم، ملاحظه میکنید که نباید کتابی را از روی جلدش قضاوت کرد! دو برادر توآمان غرور و سوءظن جین اوستن هستند: ما آنها را یکی غرور و دیگری سوءظن مینامیم و آن ها خوششان نمیآید. ما اینجا تنها پنجاه نفریم اما در کل هزاران هستیم و پراکنده ایم و اکثرا به صورت گدا زندگی میکنیم. یک روز خواهد آمد که ما را بخواهند و یک به یک صدا بزنند. و کتابها را چاپ کنند. تا دوباره یک روز دیگر بخواهند آن ها را آتش بزنند. جایی کتابی دارد میمیرد. برف میآید و کودکی کنار پیرمردی در حال مردن نشسته است و کتاب را از بر میکند. فارنهایت 451 فرانسوا تروفو مطلب کامل |
|
Comments:
Post a Comment
|