آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Tuesday, March 2, 2010
طی دستهدار دستش را گرفت به ديوار. بلند شد. يعنی داشت بلند میشد. بعد همانطور نيمخيز وسايلش را از کف زمين جمع کرد، پاکتهای بزرگ آ-سه و آ-چار کِرِمرنگ را، يکعالمه برگه و کاغذ و قرص و خرت و پرت ديگر را، همه را يکجورِ بیحوصلهای چپاند توی کولهاش، بلند شد. کفشهاش را همانجور پشتخوابانده پا کرد، بند کولهاش را انداخت گَلِ دستهی طاش، دست چپاش را کرد توی جيب شلوار، بیکه قصد بيرون آوردناش را داشته باشد، يک ساقهی بلند کرفس گرفت دست راستاش، شروع کرد به گاز زدن و لخلخکنان راهش را گرفت که برود. از پشت پنجره تماشايش کردم. داشت دور میشد، بیکه سرش را برگردانَد.
امروز رفتم پردهها را زدم کنار نور بپاشد توی اتاق، ديدماش ایستاده سر کوچه، تکیه داده به درخت کجشدهی دومی، همانجور با نگاه بیتفاوتاش خيره شده به اين پنجرهی بیپرده و کرفساش را گاز میزند. |
|
Comments:
Post a Comment
|