آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Tuesday, March 9, 2010
بعد از ظهر بود که شنيدم تومور مغزی داره. تحمل مريضیِ آدمای عزيز زندگیم رسمن از بزرگترين مجازاتهای بشریئه. ريختم به هم. ازون وقتا بود که نبايد میموندم به حال خودم. نموندم هم. قرار شد با بچهها بريم لمون. پالتو قرمزه رو پوشيدم که تو رودروايستیش حالم خوب شه. به برکت حضور رفقا و عرق کيوان، از ماشين که پياده شديم تا برسيم توی رستوران، تلوتلوخوران بوديم و سوتزنان و سرخوشان و فيلان. با اون بارون نمنم و هوای عالی. بعد رستورانه شد يکی از بهترين رستورانهای تهران. بسکه همهچیش به قاعده و متناسب بود. بسکه مزهها همه ملايم و مناسب بودن و همهچی خوشتيپ و خوشمزه بود. از انواع و اقسام اپتايزرهای مختلف گرفته تا سالاد و نوشيدنیِ فيلان و مِين ديش خوشمزه و دسرهای هيجانانگيز -خخخخيلی هيجانانگيز- بعدش. يه پَکِ کامل موفق. همهمون مست و خوشاخلاق و راضی اومديم بيرون. گفتن تومورش تو اين دو ماه رشد کرده و بايد سريع عمل شه. همين سه تا جمله يه هو سی گيگ تصوير و آرشيو رو تو مغزم جابهجا کرد. يه بازهی سه ساله اومد جلوی چشام. درست همون سالهايی که هيچ آدمی نبود و نمیتونست هم که باشه، تنها آدمی بود که صبور و مهربون تمام اون روزای سخت کنارم بود، بیکه بودنش مزاحمم باشه. موقعی که میبايست بره، رفت و تو تمام اين سالها همينجور يکی از مهربونترين آدمای زندگیم موند. تو خيلی از مسافرتهای خوب اين سالها، تو خيلی از پيکنيکها و مهمونیها، مخصوصن تو عزاها، آخخخخخ که تو عزاها هميشه خوشترين آدمِ دور و برم بوده. پنجشنبه معلوم شد پسفردا قراره عملش کنن. قرار شد بريم رستوران سوئيسیها، نشد، نرفتيم. به جاش با بر و بچ جمع شديم دور هم. عرق کيوان خورديم مث آب پرتقال و خورش بادمجون خورديم و جوجهکباب خورديم و چايی خورديم با مارمولک و همه يهجور مست خيلی خوبی شديم و يه فيلم مزخرف ديديم و فهميديم خارجیها هم تهمينه ميلانی دارن و شاد و مسرور برگشتيم خونههامون.تنها آدمیئه که عکسش زير شيشهی ميزمه. عکسی که با هم رفته بوديم کوه. سال هشتاد و سه. تو برف. دم شورلتش وايستاده. عکسو خودم ازش گرفتهم. عاشق وقتای رانندگیش بودم تو همون شورلته. الان کاديلاک داره. اون شورلتئه اما يه چيز ديگه بود. بعد از بابا، تنها کسی بود که تو ماشينش خوابم برده بود. رانندگیش حرف نداره. يکشنبه عملش میکنن. حوالی ظهر معلوم میشه که قراره ديرتر عملش کنن. داريم اسموتی هيجانانگيز میخوريم، آلباناس و ويتامينه. ديرتر نشستهم تو مانسون، به هوای بال مرغ کريسپی و سالاد کالاماری و سوشی هشت تيکه. اسمس میزنم. میگن تو اتاق عمله. کالاماری لمون خوب بود، ولی اين سالاد کالاماری مانسون يه چيز ديگهست. خوب شد نرفتم بيمارستان امروز. طاقت نداشتم ببينمش. خوب شد عملش ديرتر شروع شد. حوالی هشت برمیگردم خونه. سرم درد میکنه. يه ليموناد پر از يخ درست میکنم ميام تو تخت. به امير زنگ میزنم. از اتاق عمل آوردنش بيرون، دکترش راضی بوده، بیهوشه اما هنوز. دوشنبه ظهر داريم شيرينپلو میخوريم و مرصعپلو و کوفته ريزه، تو کولاک، با بر و بچ، که امير خودش زنگ میزنه. به هوش و سرحاله و دست و پاش رو تکون داده. حرف هم زده. بعد از ظهر، تو بوفهی دانشکده حقوق داريم چای و کيتکت میخوريم و منتظريم فيلم «فصل بارانهای موسی» شروع شه، که خودش اسمس میزنه «خوبم دختر:*». سر شب، نشستيم تو کافه هنر و داريم دود خالص سيگار استنشاق میکنيم و چايی میخوريم با پای سيب و کيک شکلاتی. امير خبر میده از آیسیيو مرخص شده، آوردنش تو بخش. دير میرسم خونه. يه ليوان آبپرتقال میخورم با دو تا اکسدرين، و بالاخره میخوابم.
|
به هر حال باعث خوشحاليه كه حالش خوبه..
منو نمی شناسی اما من تو چرا.البته به اندازه ای که خودت لابه لای نوشته هات گذاشتی باهات اشنا شم
یه جورایی شخصیت دوس داشتنیه ی منی تو بیرون و اینجا و....
ارشیوی می خونمت.دقیق یه جورایی
این روزا هر روز عصر هنر بودم و اینکه فهمیدم توام اونجا بودی و من ندیدمت دلم یه جوری شد
یه لحظه احساس کردم چه دوس داشتم می دیدمت
خوشم مي ياد از برخوردت با زندگي