آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Sunday, April 18, 2010
عزا گرفته بودم. توی ماشين نشسته بودم و عزا گرفته بودم چهجوری کل گودر را برايش توضيح بدهم. آمده بود تا دم در به استقبالام و چهرهاش کمی آرامم کرده بود. نشسته بود پشت ميز و خودنويسش را آتش کرده بود و نگاهش را دوخته بود به من که: خب؟ کارشان خوب است بهخدا. يک کلمه میپرسند خب و تمام يک ساعت بعد فقط مینشينند به تماشای آدم که چهجوری به کلمهها التماس میکند توروخدا بياييد کمکم. توروخدا بياييد جان مطلب را ادا کنيد. عزای همين يک ساعت را گرفته بودم اصلن. بايد خودم را پرزانته میکردم، بیادا و بیويترين. بايد راهاش میدادم توی وبلاگ مخفیم. بدتر حتا، بايد مینشستم پستها را برايش يکیيکی میخواندم و صدای خودم را هم میشنيدم. سخت بود. زياد. اولين بار که برهنهی خودم را تماشا کرده بودم، نشسته بودم کنار تئو. تا قبل از آن برهنهگیهايم همچين برهنهی برهنه هم نبود. عادت داشتم به برهنه تماشا شدن، اما به تماشا کردنِ خودم، اينجوری، توی يک مديای ديگر، وقتی تمام زوايای تنات ثبت میشود و ريزريزشان مینشيند روی کاغذ، نه، اولين بارم بود. عجيب بود. زياد. بعدتر ياد گرفتم بنويسم. با تماشا کردن شروع کرده بودم و گوش کرده بودم و تجربه کرده بودم و حالا مینوشتمشان. تمرينهای آقای ايگرگ هم شد تکليف اضافه. سخت بود. زياد. اما جا نزدم. کمکم ترسم ريخت. کمکم شيوهی نگاه کردنام شيوهی نوشتنام عوض شد. ياد گرفتم با خودم روبرو شوم. زاويههای تاريک و پنهان تنام را بنويسم، روانام را هم. دومی سختتر بود. دومی هنوز سختتر است. نوشتناش شجاعت بيشتری میخواهد. نوشتناش يکجورهايی عذابات میدهد. مثل فشردن زبان روی دندانی که درد میکند. خوب است اما. برای من خوب بوده. تمرينها از سال قبل شروع شده بود و امروز رسيده بودم پای ميز امتحان. سخت بود. زياد. نگاهاش کردم. تکيه داده بود عقب و تماشام میکرد، بیحرف. چيزی نمینوشت. چروک دستهاش يعنی سی سالی بيشتر از من زندگی کرده. توی نگاهش چيزی بود که اگر میخواست جمله شود لابد روی کاغذ سفيد جلوش يادداشت برمیداشت: هه، از آن مسائل مرفه بیدردانه. اين جمله توی هر دو تا چشمهاش میلغزيد. گفته بودم سخت است که. که اصلن نمیشود، نمیتوانم، بلد نيستم. نفس عميق کشيدم. وبلاگ مخفی به من نيامده از اساس. ادبياتام را عوض کردم. مجبورش کردم تحت تاثير قرار بگيرد. قرار گرفت. کمکم کلمههای مرفه بیدرد و خوشی زده زير دلات و اينها يکیيکی از چشمهاش ريخت بيرون. گاردش را باز کرد. شروع کرد نگاه مردانهاش را گفتن. ورِ مردانهی ماجرا را برايم توضيح دادن. عقبنشينی کردم، يک قدم. بهم اعتماد کرده بود. نگاه عاقل اندر سفيهاش را گذاشته بود توی کشو. داشت باهام حرف میزد، منطقی و جدی. اينبار من تکيه داده بودم عقب. اوهاوه. اينبار من شده بودم دهه شصتیِ ماجرا. شده بودم مصداق حرفِ خودم، گاهی که چشمم میافتاد به کوچکترهايی که نشسته بودند کنار گود، کنار زندگی، پشت مانيتور و هوار میکشيدند لنگاش کن و خيال میکردند دنيا همان قدیست که آنها میبينند و خيال میکردند دنيا به مدار گفتههاشان خواهد چرخيد. شده بود حکايتِ منِ حالا. خيال کرده بودم پروژهام همينجوری پيش میرود که توی ذهن من، با همين جهانبينی الردیام، و شيتهايم را بسته بودم داده بودم برای چاپ. حالا آقای استخوانخوردکرده پرسپکتيوی گذاشته بود جلوی روم که ازينجا که من ايستاده بودم هيچجور نمیشد ديد. داشت اندازهی چروکهای دستاش منطقی حرف میزد، و بدتر از آن واقعگرا. من؟ تکيه داده بودم عقب و دلم نمیخواست حرفهايش را باور کنم، اما باور میکردم ته دلم و راستش قبول داشتم هم. گفت زندگی مثل قصهها نيست دختر. راست میگفت. تمام پيشفرضهای ذهنیم به هم ريخت. شدم مثل روز اول، آرامتر و قویتر و منطقیتر اما. منطقیتر دقيقن همان صفتیست که باهاش مشکل دارم. پای منطق که میآيد وسط، کشيده میشوی به وادی بيزينس. دو دوتا چارتا. يکی میزنی يکی میخوری. بايد چانه بزنی، بايد معامله کنی، کالا به کالا. اهلش نيستم. از چهار فرسخیاش دررفتهام تا حالا. اين بار اما مثل اينکه پريده باشم وسط بازار. درست پريدهام وسط کاسبی. بايد شبها بشينم حساب کتاب کنم و چرتکه بندازم و سود ساليانه و الخ. از جنس من نيست بابا. دست از سرم برداريد خب. نمیشود اما. هر دوشان گفتند نمیشود. اگر میخواهی پروژه را بگيری دستت، بايد آن يکی دستت ماشين حساب باشد. تمام.
از ديروز تا حالا يک ماشين حساب گذاشتهام جلوی روم، دستم را زدهام زير چانهام و دارم نگاهش میکنم. يک پرسپکتيو بههمريختهی چهاربُعدی هم گذاشتهام کنار ماشين حساب، آن را هم نگاه میکنم. تا اطلاع ثانوی از صبح زود که از خانه بروم بيرون تا ديروقت که برگردم خانه، يک دستم ماشين حساب است و آن يکی دستم پرسپکتيو کج و کوله. اين وسط تنها خوبیش اين است که وقت سرخاراندن ندارم. وقت به در و ديوار فکر کردن. خوبیش اين است که شبها آنقدر خستهام که تمام فيلمهای عليلطفی و سريالهايی که حميد بهم داده همينجور دستنخورده باقی میماند. تمام کتابهای سر به ستون کشيدهام نخوانده باقی میماند و مشقهايم نانوشته باقی میماند و با خيال آسوده خوابم میبرد. خوشحالام و با خودم فکر میکنم آخخخخ که چهقدر از ماشين حساب متنفرم. |
..تازه می تونی
حالا از اينكه شما چي ميخواستي بگي و از اينكه با اين قضيه ي ماشين حساب حرف حسابت چي بود كه بگذريم ، مثل همان خواننده ي نجيب تازه درگذشته كه توو يكي از ترانه هاش ميخواند دارا يقينا" حالا دارا تره / دلم واسه ساراي بيچاره سوخت كه اينروزا چادر سياه بر سره ، ما هم دلمان براي جماعتي ميسوزد كه مثل شما از ماشين حساب متنفرند و بناچار و از سر غم نان به شدت به آن دچار.
البته كه هيچ ايرادي به آن دسته از جماعت عاشق ماشين حساب و اهل حساب كتاب نيست و ما كه باشيم كه به اين جماعت ايراد بگيريم اما نكته اينست كه اينان به آنچه كه ميخواسته اند و عاشقش بوده اند رسيده و ماشين حساب را در آغوش كشيده اند اما آن جماعتي كه اشارت رفت را بي آنكه خواسته باشند و سر در سوداي وصال ماشين حساب داشته باشند ، آن را در آغوششان انداخته و امر نموده اند كه حالا حساب كن !
اينجوري ميشه كه دارا يقينا" حالا داراتره ولي اين ساراي بيچاره است كه احيانا" بر خلاف ميلش ، چادر سياه بر سره . حالا چه چادر سياه كرپ جنس اعلاي كار ژاپن باشه و چه چادر سياه پاره پوره و بور شده اي كه پشت و رو هم شده است !
كامنت براي پستي كه درست سر از رمز و رازش در نياورده باشيم ، بهتر از اين نميشود كه !
ديگر اينكه اين قضيه ي چادر سياه ربطي به چادر، چه سياه و چه گل منگلي اش نداشت . ربطش به جماعتي بود كه نه از سر عشق و علاقه و اختيار كه به ناچار و بر خلاف ميل شان كاري را ميكنند و مثلا با ماشين حساب كار ميكنند و الخ . يه وقت به چادر و حجاب و فيلان ! اسايه ي ادبي نشده باشد .