آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Wednesday, August 18, 2010
زن مویی را از دهانش بیرون کشید. پشت پیشخوان ایستاده بود نگاهش میکرد. تار موی کوتاه کمرنگی که مال زن نبود و مال مرد نبود... زن دندانهای بالاییاش را روی زبانش کشید تا موی کس دیگری را از سیستم پیچیدهی حافظهی حسیاش پاک کند.*
گاهی چیزی تمام میشود. چیزی درونِ آدم تمام میشود اما آن بیرون -بیرون از من- هنوز به حیات خود ادامه میدهد. هنوز راه میرود هنوز حرف میزند هنوز میخندد هنوز میبوسد. هیچکس نمیداند چه بر سرِ زن آمده. اتفاقهای امروز در امتداد دیروز است و سه روز پیش و هفتهای که گذشت، مثل همیشه؛ اینجا اما قتلای رخ داده است. اینجا چیزی مرده است، و هیچچیز مثل دیروز نیست. اتفاق، کمکم جا میافتد. سرگیجه میآید مینشیند پهلوی دلتنگی، پهلوی فراموشی. *بادی آرتیست --- دان دلیلو |
|
Comments:
Post a Comment
|