آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Monday, August 16, 2010
یه دموی کوتاه میدم. که اینجوری شد و اینو گفتم و اینو شنیدم. تهش غر میزنم از این مدل جدیدی که پیش اومده و این تعلیق طولانی. میگه واکنشش طبیعیه، نگران نشو، راه داری، حالا بهت میگم چیکار کنی. اونقدر بدیهی و مطمئن میگه حالا بهت میگم چیکار کنی که لحظهای شک نمیکنم به حرفاش. لحظهای فکر نمیکنم داره واسه دلخوشیِ من این حرفا رو میزنه. میدونم اهل این بازیها نیست. میدونم وقتی میگه هنوز یه راهی دارم، حتمن هنوز یه راهی دارم.
اینجور وقتا دوباره یادم میاد عاشقِ چیِ این آدم شده بودم. یادم میاد تو اون دوره چرا اینهمه شیفتهش بودم. این اطمینان و قدرتای که تو کلامش وجود داره، حتا خیلی وقتا که تحکمآمیز بوده و ناراحتام کرده، این ثبات و آرامشای که تو رفتارش هست، بیکه تحت تاثیر شرایط یا حواشی رابطهمون قرار بگیره، از مهمترین چیزهایی بوده که همیشه منو جذب کرده. اینکه یکیو داشته باشی تو زندگیت که در هر شرایطی، دقیقن در هر شرایطی، گیرم قتل و قیامت باشین با هم، بتونی روش حساب کنی. و مهمتر از اون ایمان داشته باشی به حرفاش. انگار یه خدای کوچیک باشه تو زندگیت، که وقتایی که کم میاری و نمیدونی باید چیکار کنی، فرمونو بگیره و راه ببرتت. خیالت راحت باشه که اگه داره تاییدت میکنه، واقعن به حرفی که میزنه معتقده و اگه داره ازت انتقاد میکنه، حتمن یه جای کارِت ایراد داره. این اطمینانای که تو آدم ایجاد میکنه، اون حمایت و ساپورتای که غیر مستقیم با رفتارش القا میکنه، اون انصاف و بیطرفیای رو که همیشه تو نقد من رعایت میکنه ازون چیزاییان که رسمن منو تحت تاثیر قرار میدن. بهم حاشیهی امنیت میدن. یه بستری فراهم میکنه که توش به همهچی اعتماد دارم. هر حرفی که زده میشه هر رفتاری که نشون داده میشه رو میتونم باور کنم. دربست. و این باور کردن، برای منِ ناباوری که همیشه یه درصد کوچیکای بیاعتمادی دارم نسبت به همه، عجیب امنام میکنه. خیالم راحته که اینجا، این یه قلم جا لااقل میتونم به هر چی میبینم و میشنوم اعتماد کنم. و خیالم راحت باشه هر حرفی میزنم پسفردا علیه خودم استفاده نمیشه. سالهاست که این حس اعتمادِ عمیق رو، ایمان داشتنِ واقعنی به کسی رو از دست دادهم، از خودم دریغ کردهم به عبارتی. و یه همچین وقتایی، به قدیمای خودم حسودیم میشه. زیاد. و یه همچین وقتایی تازه یادم میاد چرا اون سالها اونهمه خوشبخت بودم و احساس میکردم ملکهی روی زمینام برا خودم. اصلن هر آدمی باید خدای شخصیِ خودش را داشته باشد در زندگانی. بهش میگم کِی میری؟ میگه خری دیگه، هنوز نشناختی منو، کنسل کردم سفرمو، خیالت راحت. با خودم فک میکنم خرم دیگه. بیشکلی. |
|
Comments:
خوبه .. لااقل تو یکی رو داری بهش اعتماد کنی .. راستی باید بهت یاداور شم تو یکی رو هم داری که میتونی روش حساب کنی .. یکی رو هم داری که اصلا نمیبینیش .. به قول خودت سخته اینجوریا
بشناسش دیگه دختر ... خدای به این خوبی ...
اما بزرگ شدن آدم ها از آنجا شروع مي شود كه ديگر نمي تواني هيچ خداي كوچك روي زميني براي خودت انتخاب كني.
Post a Comment
|