آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Saturday, September 4, 2010
پسرخاله «میم» زن دارد، زنش را هم دوست دارد.
نشستهایم روی تراس. زیرانداز پهن کردهایم کف زمین و داریم ورق بازی میکنیم. هفتهشتنفری. یک مشت دخترخاله پسرخاله خاله شوهرخاله اینها. خانوادگی. زنِ پسرخاله میم حامله است. پابهماه. ساعت از یک نیمهشب گذشته. دستم بش است. اول دست توپ سنگین زدهام. همه رفتهاند جا. پسرخاله مانده و من. توی کلکلایم که توپ مرا بگیرد یا برود جا. حدس زده دستم بش است. داریم کُری میخوانیم. زنِ پسرخاله با آن هیبت پابهماه میآید خودش را میچپاند وسط بازی. یعنی خودش را به زور کنار پسرخاله و نفر بعدی مینشاند روی زمین. به خنده میگوید میخوای شوهر منو بدبخت کنی. بهخنده میگویم ده دیقهست دارم بهش میگم به فکر زن و بچهش باشه بره جا. بزرگترها میگویند برای کمرت و بچه خوب نیست بشینی روی زمین. به خنده میگوید ولش کنم تا صبح میخواد بخنده و ببازه. توپ را میبرم بالا. پسرخاله مصمم است توپ را بگیرد. زن پسرخاله بهش چشمغره میرود. نه از آن چشمغرههای مخصوص کلکل و بازی، از آن چشمغرههای مخصوص زن و شوهرها. پسرخاله میم دستش را جا میرود. دستش منِ بش را که برده بود هیچ، از تمام بازیکنها هم جریمه دریافت میکرد اگر میماند و میبرد. مهمانایم. پسرخاله میم نشسته است روی مبل، من نشستهام روی صندلی، کنارش. داریم حرف میزنیم. از فلان نسخهی اچدیِ آواتار و از آخرین فیلم پولانسکی و از شاترآیلند. زنِ پسرخاله میم اهل سینما نیست. اهل هیچ چیز خاصی نیست. توی خانه محال است بنشیند تنهایی یک فیلم مهم ببیند. عوضاش کلی فیلمهای غیرمهم میبیند و فارسی وان و نَوَد و الخ. زنِ پسرخاله میم قلمی نیست. درواقع چاق است. و به راحتی توی بغلِ آدم جا نمیشود. اما از آن سرِ سالن میآید خودش را میچپاند توی بغل پسرخاله، که یعنی ما خیلی صمیمی و مرغ عشقایم و من عادت دارم همیشه بنشینم روی پای شوهرم و در مورد سینما با شما حرف بزنم. همانجور که دارد به زور خودش را جا میدهد روی پای پسرخاله، میزند لیوان چای و بشقاب میوه را میاندازد میشکند. همهی چشمها برمیگردد طرف ما. گاهی پسرخاله میم و برادرش و پسرعموها جمع میشوند دور هم، خانهی یکی از ماها، به هوای ایکس-باکس. دو سهتاشان زن دارند و باقی مجردند. خانوادگی. خلاف بزرگشان این است که بیایند بشینند دور هم، ایکس-باکس بازی کنند و کُری بخوانند و بگویند و بخندند و نصفه شب برگردند سر خانه زندگیشان. امشب همه خانهی ما جمعاند. از سر شب زنِ پسرخاله دو سه باری زنگ زده، هربار به یک بهانهای. پسرخاله هی هربار بازی را پاز میکند، میرود آن سرِ خانه، با آرامش و صبوری به تلفن جواب میدهد و برمیگردد. حوالیِ یازده هنوز هی اساماس که کِی میآیی خانه. پسرخاله میگوید تو بخواب، میام. اساماس میفرستد که بیدار میمونم تا برگردی. پسرخاله که تا حالا وسط بازی و شوخیهای دیگران مدام حواساش به صفحهی موبایل بوده، گوشی را پرت میکند گوشهی مبل و میگوید: فاک. رفتهایم باغ خاله. همه ولو و دور هم و مشغول بگوبخند. مامان میگوید با پسرخاله بروم یک سری چیز-میز برای شام بخرم. مامان روی خرید حساس است و مرا که بفرستد خیالاش راحت است که مثل خودش خرید میکنم. از وسط رخوت و مستی بلند میشوم که با پسرخاله برویم سر خیابان، خریدهای شام را بکنیم و برگردیم. میرسم پایین میبینم زن پسرخاله مثل شاخ شمشاد نشسته توی ماشین. توی دلم میگویم وات د هل ایز رانگ وید یو آخه! زنِ پسرخاله میم از موسیقی سنتی بدش میآید، اما تمام کنسرتهای شجریان پدر و پسر را میرود، با پسرخاله طبعن. از تئاتر بیزار است، اما فیلان. از کنسرتهای کلاسیک خوشش نمیآید، اما بیسار. زنِ پسرخاله میم اگر برود توی کشور آزموسیس، همین مملکتِ دیکتاتوریِ پست پایینی، پسرخاله که از مرخصیِ اجباری سه ساعتهاش برگردد از او خواهد پرسید: این سه ساعت را کجا بودی و با کی بودی و چهکار میکردی و به کی زنگ زدی و کی به تو زنگ زد و چی خوردی و چی دیدی و چی نوشتی و منظورت از فلان چیز چی بود و الخ. زنِ پسرخاله معتقد است زن باید مثل بند سوتین بچسبد به شوهرش، هرجا که باشد، که تفاهم و عاشقیشان برود توی چشم همه، که مبادا پسرخاله وقت کند یا هوس کند پنج دقیقه به حال خودش باشد. زنِ پسرخاله میم نمیداند وقتهایی که پسرخاله با مامان تلفنی حرف میزند، چه فکرهایی توی کلهاش میچرخد. خیال میکند با این شیوهی سوتینوار، توانسته تا ابد پسرخاله را برای خودش نگه دارد. هیچکس نمیتواند به او بگوید مردها را باید پنج دقیقه به حال خودشان رها کرد. باید گذاشت بروند برای خودشان یک گوشهای جایی نفسی تازه کنند، بعد قبراق و سرحال برگردند خانه. زنِ پسرخاله خیال میکند با پاییدنها و چسبیدنهای مدام، بقای زندگیشان را با دستان خودش تأمین کرده است. دیروز که نشسته بودم پشت میز آشپزخانه، حرفهای مامان را پای تلفن شنیدم. پسرخاله «میم» یک زمانی زن داشت، زنش را هم دوست داشت. |
دوستش داشتم
موفق باشی
:به عنوان داستان
و اما به عنوان خاطره/اتفاق....:
وااااااااااااااااااای!
گرفتم ...
یعنی اگه شخص شما اینقدر با پسر خاله میم صمیمی هستی که میری سر موبایلش اس ام اسش رو میخونی منم جای زنش بودم حق داشتم وقتی شما رو میبینیم مثل بند سوتین بچسبم به شوهرم، اما اگه شما نرفتی پای موبایل ببینی زنش چی نوشته و متن پیام چیه چطور متوجه شدی که بهش چی گفته پس با این حساب پسر خاله میم گفت چی اس ام اس داده؟ واقعا اگر اینکارو کرده همچین شوهری که میاد اس ام اس زنش رو برای دیگران تعریف میکنه میشه این آدم رو روشنفکر دونست؟، میشه اسمش رو شوهر گذاشت؟، آخه اسمش رو چی میشه گذاشت؟
در مجموع از کل نوشته تنها چیزی که میشه دریافت کرد اینه که شما خودت یه تنه پنبه زندگی اون دونفر رو زدی، پسر خاله میم هم بهتره به جای دیدن آخرین فیلم پولانسکی فیلم مشاوره آیین همسرداری ببینه یا دیگه حداقل همین فیلمای فارسی وان رو ببینه خیلی میتونه تو این زمینه بهش کمک کنه