آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Saturday, April 2, 2011
حوالی ظهر آنقدر دلم آبپرتقال خواست که رضایت دادم از تخت جدا شوم. پنجرهی آشپزخانه از دیشب باز مانده بود و خنکای مطبوعی پیچیده بود توی خانه، نشسته بود روی سرامیکها. دوتا پرتقال برداشتم دوتا نارنگی. رنگ آبپرتقال با نارنگی میشود عین عکسهای توی مجلهها. نشستم لب پنجره. بهار حیاط ما حرف ندارد. سبز و پرگل. بابا زنگ زد که امروز دزدگیرها نصب شوند یا فردا. فردا لطفن. امروز دلم میخواهد دوباره برگردم توی تخت. تا شب همینجوری ول باشم برای خودم. از فردا دوباره باید کفش و عصای آهنین پام کنم. حوصله ندارم. این تعطیلات طولانی بدعادتم کرده. از فردا همهچیز دوباره جدی میشود و حیاتی. من آدمِ کارهای حیاتی نبودهام هیچوقت. بیشتر فعالیتهای مهم زندگیم بر پایهی «چیکار کنیم خوش بگذره» بوده. حالا نه که ذاتِ فعالیتهام تغییر خاصی کرده باشد، نه؛ اما همهچیز به طرز محسوسی جدی شده برایم. حالا یک سری از پارامترهای مهم زندگیم وابسته شده به همان «خوش بگذره»ها. جالب که هست، قبول، اما ترس دارد یک کم. خوبیاش این است که هنوز نُه ساعت و بیست و شش دقیقه از تعطیلات باقی مانده.
|
|
Comments:
Post a Comment
|