آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Friday, April 29, 2011
حقالنایس یا از نشخوارکنندگان و شیههکِشندگانی که ماییم
انگار همین چند روز پیشا بود که نوشته بودم از روزی که آقاهای وبلاگم جمع بشن دور هم، شروع کنن به خوندن دفتر سیاهه و رمزگشایی و الخ، با ویسکی، روح منم اون بالا نشسته باشه دم لولهی شومینه به تماشا. کی فکرشو میکرد من هنوز نمرده همین اتفاق بیفته، اونم در حضور خودم، با ویسکی و جین، زیر کولر؟ هرگز تصورشم نمیکردم یه همچین شبی رو تجربه کنم. حس عجیب و متناقضی داشتم. یه مشت رفیق بودیم دور هم، بساط چند سال گذشته رو ریخته بودیم رو میز، میگفتیم و میخندیدیم و منو دست مینداختیم، بیکه بار آزاردهندهی سالهای گذشته رو به همراه داشته باشه. شایدم داشت. نداشت. نمیدونم. برای من نداشت. داشت. نمیدونم. نمیدونستم حال اونا رو ولی. حس من عجیب و متناقض بود. نشسته بودم کنار آدمهایی که دوستشون داشتم، سالیانِ سال، تقریبن اندازهی تمام دوران جوونیمون، از ته دل، و راجع به روزها و اتفاقاتی گپ میزدیم که یادمه تو زمان خودش اتفاقات خوشایندی نبود. نمیدونم. تمام تلاشمو کردم که پابهپاشون بگم و بخندم و شب ادامه پیدا کنه، بهم داشت خوش میگذشت هم، داشتم خفه میشدم اما. خفه که نه، یه حس عجیب متناقض. هیچ وقت فکر نمیکردم یه وقتی بشه اینجوری بشینیم دور هم، و گذشتهمون رو اینجوری سبک و بیغرض دست بندازیم، در حضور هم. ازون وقتام بود که داشتم تَرَک میخوردم. دقیقن نمیدونم از چی. اما داشتم تَرَک میخوردم. علیرضا پرسید حالا خداییش یه سر سوزن پشیمون نیستی لااقل؟ همه خندیدیم. پشیمون نبودم اما. بودم؟ نمیدونم. شاید بودم هم. فقط حواسم بود که هیچ مست نبودم و داشتم تَرَک میخوردم. اون «آندو»ی کذایی علیرضا هیچ وقت دکمهی من نبوده انگار. میدونی؟ یه هو چشم باز میکنی میبینی سالها گذشته. نُه سال عدد کمی نیست. یه عمره واسه هر رابطهای. یههو عدد نُه آوار شد رو سرم. انگار تا قبل از دیشب حواسم نبود چه اتفاقی افتاده تمام این مدت. چه اتفاقاتی رو انداختهم تمام این مدت. این چند روز برای اولین باره که دارم مثل یک سومشخص گذشتهم رو تماشا میکنم. تماشا کردنش نفسم رو تو سینهم حبس میکنه، جدی. نشسته بودم پیش عزیزتریم رفقای این سالهام و خفه شده بودم و فقط گاهی به زور ادای خودمو در میاوردم. هیچ اتفاق خاصی نیفتاد دیشب. همهچیز خوب بود و تمام مدت خوش گذشته بود و خندیده بودیم و گپ زده بودیم از هر دری، زیاد. من اما هنوز دچار یه حس عجیب و متناقضم و هنوز نفسم درست بالا نمیاد. |
|
Comments:
يك بار در دوران پارينه سنگي همان نه سال پيش نوشته بودي" يك سال شد و هنوز به اندازه هزار 4شنبه طولاني و كشدار دلم برات تنگه ، همين" الان هزار ، تبديل شده به نه هزار...مسلما من نمي گويم "همان نوع دلتنگي"، "همان ادم"،"همان حس"،ولي بعضي چيزها نمي روند..يا خط و خش مي اندازند تا بروند...فكر ميكني نيست ، رفت ، تمام شد ، نه تايم فر ريگريت ، كاز در واز نه ريگرت!!.ولي اين شبهايي كه گفتي،كنار هم بودن و يادآوري و رو داريه ريختن و اين چيزها ، يك چيزي را در وجود آدم زنده ميكند..انگار كه بپرسي يعني اين "من " بودم؟!
Post a Comment
|