آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Saturday, April 30, 2011
مادر گفت: «دنیا که به آخر نرسیده، یکی دیگر.»
نه به آخر نرسیده بود، اما گلولهی نخ چرا. بعضیها ممسک میشوند، تکهتکه میکشند، از سر احتیاط، انگار که رزق مقدرشان همین یکی دو وجب است. اما بعضیها عجله میکنند، میخواهند ببینند اگر گلوله تمام شد باز هم همان احساس را دارند، مثل اینکه هزاربار مینو را ببوسی تا ببینی باز هم - با همهی خستگی - در ضربان نبضت همان عطش هست که بود. اما راستش چه ممسک چه دستودلباز یا عجول تقصیر هیچوقت از گلولهی نخ نیست، که بیانتهاست، باید باشد، اما همیشه انگار که سرنوشت را اینطورها رقم زده باشند آدم فکر میکند، خوب، دیگر نمانده است و رها میکند، و بعدها میفهمد بود، کیلومترها نخ بود. خوب، برای من هم تمام شد، بگیر چیده شد، درست انگار که آدم بازیگوشی همهی هزارتوی جادویی قصههای تو را دویده باشد و دیگر فقط همین مانده باشد که بنشیند، مثل من، اما نه از خستگی تن، یا تنگحوصله بودن روح، یا از بیحوصلگی، که بیشتر از این که ناگهان دیده است همهی راه در بیابانی دویده است بی هیچ نشان از سایهی خنک دیواری. برهی گمشدهی راعی --- هوشنگ گلشیری |
|
Comments:
Post a Comment
|