آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Friday, June 3, 2011 - 8 - چمه خب؟ اون روز صبح، درو که بستم زدم بیرون، انگار از تو یه دره اومده باشم بالا، رسیده باشم به زمین مسطح، دشت. بعد از مدتها اکسیژن رسید به مغزم. تونستم فکر کنم، مث آدم، مث یه آدمِ بالغ. نمیدونم از کِی شروع کرده بودم خودمو موظف دونستن که برم ته دره. شده بودم یه آدمِ متوقعِ نشسته تهِ دره، با تمام مختصات متوقعبودن. تمام مختصاتِ بدِ متوقعبودن. متوقعبودن مختصات خوب هم داره آیا؟ اون روز صبح اما، خیلی سبک و بیدرد و خونریزی و خیلی خودم به تنهایی، شروع کردم برگشتن به سطح. شروع کردم برگشتن تو زمین بازی، با همون قوانین ساده و بیدردسرش، بیغُر و بیکه دوباره بخوام قواعد بازیو به هم بزنم و خودمو برگردونم ته دره. چند روز پیشا مامانو دعوت کرده بودم بیاد پیش من، ناهار. قبلش رفته بودم ورزش و حسابی خسته بودم و مامان دلش تهچین خواسته بود و همینجوری که داشتم مواد تهچین رو آماده میکردم تو ذهنم دنبال یه غذای دیگه میگشتم که درست کنم کنار تهچین. خوراک بادمجون. که هم آبدار باشه، هم خوش آبورنگ، هم خوشعطر و بو. بادمجون سرخکرده نداشتم تو فریزر، بنابراین پریدم بیرون بادمجون بخر و سبزیجات بخر و برگرد به سرخ کردن و شستن و خورد کردن و پختن و اصن یه ضعی. خب چرا آخه؟ مامان داره میاد، مهمون غریبه نیست که. نگاه کردم دیدم شدهم نسخهی برابر اصل مامان. اصولن سکته میکنم اگه بخوام یه رقم غذا بذارم جلوی مهمون، حتا اگه مهمونام مامان بابا باشن. سکته میکنم یه عالمه غذا سر میز اضافه نیاد. سکته میکنم مهمون سرزده بیاد انواع و اقسام میوه و شیرینی و تنقلات نباشه تو خونه. سکته میکنم سر میز غذا چند جور سالاد و ماست و ترشی و الخ نباشه. بله. ظاهرن منم دارم مث مامان واسه یه مشت عادتهای به ارث رسیده از خانوادهی مادری سکته میکنم مدام و حواسم نیست. نشستم به شمردن. دیدم کمِ کم میشه ده سال. ده سال تمام عادت کردهم به یه جور رابطه. عادت کردهم میشه قوانین بازیو من تعیین کنم. همیشه طبق عادات خودم رفتار کنم.
|
|
Comments:
Post a Comment
|