آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Friday, June 10, 2011
نه که داریم به شبهای روحانی ژوژمان نزدیک میشیم، دیشب یه عالمه مقوا پقوا خریده بودم از دم خونهمون، بعد مقوا به دست رفته بودم تو لاکفروشی لاک بخرم، بیمقوا برگشته بودم خونه و یکی دو ساعت بعد یادم افتاده بود و دیگه بیخیالش شده بودم. امروز دیدم سرایدارمون اومده بالا با بستهی مقواهای من. آقای لاکفروشیمون داده بوده بهش. اولش کف کردم که ایول، از کجا میدونسته من کیام و کجا زندگی میکنم و این آقا سرایدارمونه و حتا احساس کردم چه جالب، واقعنی عضو یه «محله»م؛ اما بعد بلافاصله احساس کردم اوه2 که.
چند وقت پیشا یه آقای وبلاگیای رو دیدم، برای اولین بار. بیکه دوست مشترک قابل عرضی داشته باشیم با هم. بعد صحبت به غیبتای وبلاگی کشید، شروع کردن به تعریف کردن از یه سری حرفایی که پشت سر من زده میشه، اونم چی، بین جماعتی که من حتا اسماشونم نشنیدهم تا حالا، چه برسه به اینکه همو دیده باشیم. من به خیال خودم یه گوشه واسه خودم سرمو انداختهم پایین دارم میرم و میام، یه گوشهی دیگه سوژهم اَل یه مشت فلان و بیسار. بعد هیچی دیگه، آقای لاکفروشمون باعث شد یادآوری بشه اون خاطره. |
;)
ببین چه راحت مسئله حل شد، غصه نخور