آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Friday, June 10, 2011
سرحال بیدار شدم. سرخوش کلمهی درستترشه حتا. سرخوش بیدار شدم. از همون هفتهی پیش که تکلیفم با خودم معلوم شد سرخوشم هنوز. چه عجیب. چههمه مهم بوده برام بیکه بدونم. واسه خودم چرخیدم و سر صبر صبحانه خوردم و چیزایی که برای قرارم لازم داشتمو جمع و جور کردم و بیکه دیرم شده باشه یا دیر کرده باشم زدم بیرون. وقت داشتم به اندازهی کافی و این برای منی که همیشه دیرشه یعنی عالی. دوباره یه صبح خلوت و آفتابی. درو که باز کردم، بوی آشنا زد تو دماغم. دارم کمکم عادت میکنم به این بو. دارم باهاش دوست میشم. نور ملایم قرمز. پنجره رو یه کم باز کردم کولرو روشن کردم یه سیدی گذاشتم موزیک پخش شه شروع کردم گلدونا رو آب دادن. ظرف کشمش و چوبشور و بیسکوییت و شکلات رو پر کردم و کاغذماغذای زیر میزو دسته کردم گذاشتم تو فولدر سبزه، کاغذایی که با خودم آورده بودم رو جابهجا کردم و شروع کردم دستمال کشیدن رو میزا و کتابخونهها. نم کولر پیچید تو فضا. یه نگاهی انداختم به دفترم، به حرفایی که باید میزدم، کاتالوگا رو یه ورقی زدم، یه چرخی تو گودر زدم، وسطش یادم افتاد پاشم برم خودمو تو آینه نگاه کنم، موهامو ببندم یا چی؟ دامن آبیه مال روزای خوشاخلاقیمه. سرخوش و آشتیام با همهچی. دامن بنفشه با اینکه خیلی خوشرنگه، اما جدیام باهاش. دامن لیموییه رو نپوشیدهم هنوز. کفش سبز میخواد که نداریم. یه نگاه انداختم به ساعت موبایلم. الانا بود که برسه. سرچ کرده بودم و عکسشو پیدا کرده بودم تو اینترنت. فکر نمیکردم این شکلی باشه. پشت تلفن فک میکردم یه فنچ شصتوچاریه در حالی که متولد چل و شیش بود و دیدن چهرهش به شدت حالمو خوب کرده بود. دیدن عکسش رسمن بهم اعتمادبهنفس داده بود. آروم بودم. دوست داشتم ببینمش. میدونستم ازم خوشش میاد. پاشدم رفتم یه بطری آب برداشتم از تو یخچال. هنوز گوجه سبز داریم. چه تازه موندهن طفلیا. به طرز احمقانهای آب خوردن از تو این بطری کوچیکا یه حس خوبی بهم میده که تو بطری بزرگا نیست. هه. یاد اولین باری میفتم که اومدم دفترت، آب خواستم رفتی یه دونه ازین بطریا آوردی برام. همون روز با خودم فک کردم یادم باشه اگه یه روزی... هیچی. ولش کن. خیلی ازون روز نگذشته، اما من درست همونجاییام که "یادم باشه اگه یهروزی...". کی فکرشو میکرد اون روزه به این زودی از راه برسه؟ اون روز چهقدر دور بودم ازین تصویر. حالا امروز؟ حالا امروز سرخوش از خواب پا میشم دامن آبی میپوشم صاف میام وسط یه تصویر قرمزی که تا چند وقت پیش برام یه رؤیای دور از ذهن و دستنیافتنی بود. زنگ درو میزنن. پا میشم برم درو وا کنم، یه جورِ خوبِ مطمئنای، ازون «جور»ا که مدتها بود نداشتیم.
|
|
Comments:
what a laudable sence .. hey , this is exactly what i'd like to tell .. Ahoora.
Post a Comment
|