آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Monday, July 4, 2011
صبح رفتم جنگ. بیاسلحه. نای جنگیدن نداشتم. رفتم حاضری بزنم برگردم. حالا برگشتهام. گرسنه و خوابآلود. دلم میخواهد دوازده ساعت بخوابم، عمیق و بیوقفه. نمیدانم جنگ را بردهام یا نه. بعضی بازیها بردن ندارد اصلن. بازیکردناش کافیست تا فرسودهات کند. اینجا که برگشتهام خوب است. خوب و خنک و خلوت. بفهمینفهمی بوی کباب میدهد هنوز. دلم میخواهد «تمامن مخصوص» را بردارم بروم همین کافهی روبرو. موکا سفارش بدهم با تارت شکلات. یک ساعتی کتاب بخوانم. فرسودهام.
|
|
Comments:
Post a Comment
|