آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Sunday, July 24, 2011
از دل جاده و جنگل و ده و شهرستان برگشتهام خانه. سفری طولانی با مردمان سادهی کامل. حال و هوایم جنگلیست هنوز. خنکای عصرهای «کورو» و ژاکت و پتو و جوراب و قلیان و الخ. بساط خنده و عیش و نوش و برد و باخت و بیدارماندنهای تا دم صبح و کلهپاچه و دنیا به کام ما. کفشهای گِلی و سرزانوهای زخمی و دماغهای قرمز سوختهمان هم سرجهازیِ ماجرا بود به هر حال. اینجا اما بعد از دو هفته همانجور است که بود. جدی و عبوس. همهچیز همانجور دودوتاچهارتا، شکننده، بدقلق. انگار دیگر این خانه خانهبشو نیست. انگار از وسط یک تمِ ملوی باباکرمطور بیهوا پرت شده باشی تهِ اپرای کذایی هندل، همان که سخاوتمندانه اضطراب میریزد به جانِ آدم.
|
|
Comments:
Post a Comment
|