آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Thursday, September 1, 2011
وقتی یک ستارهی سنگین سوختش تموم میشه، به خاطر نیروی جاذبهی شدید تو خودش فشرده میشه و مرکزش مثل یک چاله فرو میریزه. اونوقت همهچیزو میکشه تو خودش... میتونی تصور کنی؟ سیاهچاله با سرعت نور میچرخه، مرکزش از هستهی اتم هم کوچیکتره و اونوقت همهچیزو، حتا یک کهکشانو میکشه تو خودش.
شبیه عطری در نسیم --- رضیه انصاری بیشتر از چند شب طول نکشید. همین پریشبا بود که با خودم فکر کرده بودم «فاینالی». فکر کرده بودم چه خوب که رسیدیم اینجایی که هستیم. میتونیم بگیم و بخندیم و خودمونو دست بندازیم و راجع به چیزهایی که تمام این سالها آزارمون داده، اینهمه راحت و آدمبزرگانه حرف بزنیم. با خودم فکر کرده بودم آیا مغز من جدیدنا به صورت اوتوماتیک نُه شب به بعد الکل ترشح میکنه، یا همهچی واقعنی همینقدر کول و ساده و راحت شده. از اون شبایی بود که با خودم فکر کرده بودم چه خوب که اینهمه سال طول کشیدیم، جا نزدیم، موندیم. همین پریشبترها اما، فهمیدم که «هه». هیچچیز به همان سادگی نیست که مینماید. اشتباهه فکر کنی زمان که بگذره، همهچی آروم میشه و تهنشین میشه و آدما راه خودشونو وسط انبوه اتفاقای بیدروپیکر پیدا میکنن و از راهی که پیدا کردهن راضیان و میتونی به رفتار رضایتمندانهشون اعتماد کنی و با خودت فکر کنی «همینطوره که داره میگه، همینطوره که هست». نشسته بود با خودش به حساب و کتاب، رفتار سرخوشانهی من رو تجزیهتحلیل کرده بود و با شابلونهای آیداسنجِ همیشگی(و البته قدیمی)ش سنجیده بود و با دوستش گپی هم زده بودن و خندهای هم کرده بودن و به این نتیجه رسیده بودن که «تیپیکالی آیدا». امشب همینجوری که داشتم «زنی از گذشته» رو میدیدم، با خودم گفتم نکنه دارن راست میگن اینا. نکنه آش به همین شوری و غلیظیه و من حواسم نیست. انگار از یه جایی به بعد، یه روزی رسید که زندگی من تبدیل شد به بازی، و ازون روز تا حالا هر کسی منو بیش از یه بازی جدی گرفته تعجبم هی برانگیخته شده، هی برانگیخته شده. غافل از اینکه اون طرف همهچیز همینقدر جدی و غلیظ و شور بوده. مدل جدید زندگیم، النگوی درونم رو اکسپوز کرده و منجر به یهجور ولنگاریِ کلامی شده که تو این سالها برای من بیسابقه بوده. دیگه توی مه زندگی نمیکنم، توی مه حرف نمیزنم. ازون ساختار پیچیده و متناقض رفتاریم دارم فاصله میگیرم. دارم سعی میکنم که فاصله بگیرم. دارم تلاش میکنم همانی رو بنمایانم که هستم. دارم از پشت دیوار معذوریت و دستهای سیمانیم میام بیرون. نشستهم روی مبل روبروت، و سعی میکنم خیلی ساده و روراست و بیتکلف، بهت بگم کجا ایستادهم الان. گذشته اما، مث یه سیاهچاله تمام ماههای اخیر زندگی من رو میکشه تو خودش. تو با منطق تمام سالهای قبل شروع میکنی به حرف زدن و قضاوت کردن و محکوم کردن من به چیزهایی که ماههاست دارم برای عوض کردنشون تمرین میکنم. همون چند شب پیشها همهی این چیزها رو برات توضیح داده بودم و تو نشسته بودی کنارم و خندیده بودی که ای پدرسوخته و من خیال کرده بودم خودم رو تونستهم توضیح بدم و خیال کرده بودم باورم میکنی. اون شب اما نشستی روی مبل روبرو، با شابلون آیداسنجِ قدیمیت، بیکه ردی از خوشبینی باشه ته حرفات. دارم بهت میگم آدمِ بازی نیستم انیمور، و تو شک نداری این بازی جدیدمه. خندهداره، اما انگار فرق زیادی بینِ روراستی و هنرپیشگی نیست. باید از تمام لوکیشنهایی که منو تبدیل میکنه به «زنی از گذشته» فاصله بگیرم. کسی حوصلهی بازبینی و بازنویسی نداره. این سیاهچالهی عمیق بههرحال همهچیز رو میخوره. |
|
Comments:
Post a Comment
|