آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Thursday, November 10, 2011
احساس میکردم به شدت خسته و کوفتهم و هیچی تو این دنیا لازم ندارم جز ماساژ. لازم داشتم چند ساعتی دیسترکت شم از همهچی، زیاد. راه افتادم رفتم اِسپا (سلام نیلگون، سلام اعتیاد خانمانبرانداز). مث تمام مدت اخیر با سمیه ماساژ گرفتم. خوشتیپ و خوشهیکله و لازم نیست ده دقیقه طول بکشه تا به تماس دستش عادت کنم. وقتی رسید به کتف و حوالی گردن، پرسید درد داری این اواخر؟ گفتم نه، چطور؟ گفت گرفتگی شدید داری تو کتفت. این ماهیچه رو میبینی؟ با دست یه خط بلند کشید از وسط کتف چپ تا حوالی کمر. گفت این ماهیچههه گرفته، بدجور، دفهی قبل که اومدی اینجوری نبود. یه خورده با ماهیچههه کار کرد و ادامهی ماساژ. سه ربع بعدیِ ماساژ اما تو مغز من چه اتفاقی افتاد؟ تمام بدنم شروع کرد به سیاه و سفید شدن، تصویر کلن سیاهسفید شد، و تنها چیزی که مقابل چشمام موند یه نوار باریک بود، باریک و بلند، با تونالیتهی رنگیِ غالبِ قرمز و نارنجی. یه نوار باریک و بلند و قرمز، که داغ شده بود و درد میکرد و باعث شده بود باقی تنم رو فراموش کنم و باعث شده بود تمام اون حس کوفتگی اخیر و درد دست چپم یه هو دلیل منطقی پیدا کنه.
گاهی وقتا، یه لحظههایی هست در زندگانی، یه لحظههایی هست تو رابطه، یه مکالمههایی، یه تلنگرهایی، یه لحن یا یه شوخی بیربط حتا، که باعث میشه یههو همهچی سیاه و سفید شه، همهچی کمرنگ شه و یه نوار باقی بمونه، یه نوار باریک و بلند و قرمز، تو به خودت بیای و فکر کنی اوه، منشأ دردهای ریزریزِ تمام این مدت همین بوده، همین خطی که زیر پوسته، زیر هزار ماهیچهی دیگه، به چشم نمیاد، تا حالا ازش غافل بودی و حالا با یه تلنگر، برات بولد شده. حالا بهش آگاهی و حالا میدونی نقطهی دردت کجاست. میتونی درک کنی تمام این مدت چی بوده که آزارت میداده و تو ازش غافل بودی، یا به روی خودت نمیآوردی. حتا اگه ندونی با ماهیچههه باید چیکار کنی، باید سراغ کدوم متخصص بری، همینقدر که بدونی دقیقن کجاته که درد میکنه و نقطهی حساسیتته خودش کلیئه. همین خودش یه قدمِ فیلیِ گندهست.
|
تازه اون موقع حس کردم پیر شدم....