آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Saturday, November 19, 2011
یه روزایی میرسم خونه، عصرِ دیر، خسته، با یه عالم خرید، بعد همینجوری جینبهپا یه راست میرم تو آشپزخونه، اول از همه سراغ کتری، بعد مخلفات سوپ، بعد شروع میکنم مقدمات یکی دو رقم غذای دیگه و همزمان شستن کاهو و میوهها و به موازاتش جابهجا کردن خریدا تو یخچال و کابینتا. این وسطام یکی دو تا آلو میخورم و یه گوجهفرنگیِ سفت کوچیک و دو پر کاهو. غذاها کمکم شروع میکنن سر و سامون گرفتن، آدم چشیدنِ غذا نیستم موقع آشپزی، همهچی به هوای چشم و برحسب عادت. در قابلمهی سوپو میبندم زیرشو کم میکنم و ظرفای کثیفو میچینم تو ماشین و کوکوها رو میذارم تو ظرف، کنار حلیمبادمجون و یهجور هم پلوی مندرآوردی. یه چایی میریزم برا خودم، تازهدم، با سوهان محمد، میام لباسامو درمیارم ولو میشم رو تخت، پای کامپیوتر. از وقتی مرحوم گودر نیست، روزی هزارتا میل داریم دوباره، ایگ و مخلفات، خوبه لااقل. انگارنهانگار اونهمه خسته رسیده بودم خونه و انگارنهانگار هزارتا کار و مشق دارم برای انجام دادن و انگارنهانگار هزارتا فکر و خیال، برای نگران شدن و نگران موندن. یه همچین روزایی که از راه نرسیده تو آشپزخونه میچرخم و چندجور غذا درست میکنم و گاهی حتا میشینم انار دون میکنم و هنوز خوشاخلاقم، یعنی یه خبری هست اون تهمَها. یعنی یه حسی واسه خودش داره قلقل میکنه بیکه حواسم باشه. یههمچین وقتایی وسط آشپزخونه یههو مچ خودمو میگیرم که اوی، چه خبره باز کُرهبز؟
|
کلن