آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Friday, December 9, 2011
سلّااام، سوسنجون..*
من آدمِ عصبانیای هستم. یعنی توی مغز من یک آدمِ عصبانی نشسته که بلد است درشت حرف بزند و بلد است سه سوت بزند زیر میز و بلد است همهچیز را به هم بریزد. دقیقن سه سوت. آن قضیهی «اول سه تا نفس عمیق بکش» یا «تا ده بشمر» یا «یک لیوان آب سرد بخور عجالتن» را اصلن برای همین آدمی گذاشتهاند که نشسته توی مغز من. خوشبختانه آمپرم دمِ دست نیست، و خیلی وقتها آدمِ توی مغزم خشماش را همانتو میریزد بیرون، ور ور ور حرف میزند و دلیل و برهان و بحث و جدل و از آن لکچرهایِ معروفِ همهچیتمام که آخرش همیشه حق با من است، و همانتو آرام میشود، میرود پی کارش. بعد من میمانم که کمی زمان دادهام به خودم و کمی آنورتر از نوک دماغم را دیدهام و کمی خودم را به زور گذاشتهام جای طرف، و شروع میکنم به کمی منطقی شدن و کمی منصف شدن و کمی به آدمِ آن طرف حقدادن و نتیجهاش میشود یک مکالمهی خوشروی دوستانهی ملایم.
گاهی وقتها اما آدمِ عصبانیِ توی مغزم با کوچکترین جرقهای میپرد بیرون. وقتهایی که آدمِ آن طرفِ خط مدتها رفته باشد روی اعصابم، باهاش هیستوری داشته باشم یا هرچی، دیگر تمام لکچرها و دلیلها و برهانهایم در طول زمان آماده شده و با کوچکترین تلنگری عین پرینتهای بانک نان-استاپ میزند بیرون، عین گودر نوروظی. اینجور وقتها از دستِ هیچکس کاری برنمیآید، مگر دو حالت. تلفنم را جواب ندهم، یا مرد دور و برم باشد. همیشه سعی میکنم تلفن را برندارم که زمان بدهم به خودم، اما یکهو میبینی آدمِ آن طرف هنوز قلق من دستش نیست و هشتتا میسد-کال دارم ازش، در عرض ده دقیقه. دیگر شانسی ندارد برای زنده ماندن، جز یک حالت؛ مرد تصادفن از حوالی من عبور کرده باشد. شروع میکنم همانجوری حقبهجانب و یکطرفه ماجرا را برایش تعریف کردن، و صرفن انتظار دارم بگوید اوهوم2، اما نمیگوید. مرد هیچ آدمی که در لحظه جوش بیاورد را ندارد توی مغزش. اهل تساهل و تسامح و مداراست، لااقل توی مسائل مرتبط با من. یک جورِ طبیعیای شروع میکند حق را به من ندادن، که اصلن نمیشود بفهمی چهطور. فقط بعد از چند دقیقه میبینی رفتهای توی تیم مرد، و توی تیم طرف مقابل، و خوشحالی که میسد-کالها را جواب ندادهای و هنوز همهچیز را نریختهای به هم. این از کرامات مرد است. این از آن چیزهاییست که هرگز از عهدهی من برنمیآید.
مرد همزادِ من است. سلیقه و ذائقه و همهچیش شبیه من است. سول-میت به معنای واقعی. اما ورسیونِ تعدیلشده و حتا تلطیفشدهی من. من در مقایسه با او یک گاوِ خشمگینام، لجباز و سخت و یکدنده روی بعضی از اصول و بعضی خط قرمزها. مرد اما آرام و دورهمباشیم و منعطف است، باگذشت و فراموشکار. یادش میرود کی فلان روز چی گفت و با او چهکار کرد. اولها این خاصیتاش میرفت روی اعصابم. طاقتم را طاق میکرد. انتظار داشتم اینجا هم مثل من باشد. بایستد، مقابله کند. مرد اما نمیایستاد، یا نشنیده میگرفت، یا لبخند میزد میرفت. طاقت مرا طاق میکرد. بعدها اما، هی که زمان گذشت، سر یک پیچهایی در زندگانی، دیدم این خاصیت مرد چه انسانیتر است. چه یواشیواش تاثیر گذاشته روی من. چه به کارم آمده. چه هنوز کار میکند روم. چه آدمِ بهتری میسازد از من.
حالا این روزها، مثلن همین امروز، سر یکی از همان پیچها، مرد آرام مینشیند کنارم و همانجوری که نمیفهمم چهطور، آدمِ عصبانیِ توی مغز مرا خاموش میکند، ظرفِ چند دقیقه. و کمی بعد، من باز آدمِ بهتری شدهام، و اوضاع باز بهتر شده است. یک همچین روزهایی، مثلن همین امروز، سر همان پیچ آدمِ بدقلقِ از خودراضیِ خودمحورِ درونِ من از خر شیطان پیاده میشود، کلاهش را به احترام مرد برمیدارد، و از داشتن مرد چشمهایش برق میزند، و به داشتن مرد افتخار میکند، از ته دل.
*عنوانِ این نوشته صرفن بر اساس صنعت تلمیح انتخاب شده و هیچ ارتباط بصریای با خودِ نوشته ندارد. |
|
Comments:
واقعا حرف های مرده و رفتارش که آرومت میکنه یا دوست داشتنش؟
Post a Comment
|