آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Tuesday, February 14, 2012
بعضی شبها هستن در زندگانی، که میشینی و احساس میکنی یه خط داره به خطهای زیر چشمت اضافه میشه. خیلی جدی و فیزیکی. عین اتصالی یه سیم نازک. سوزش احساس میکنی و یه گزیدگی خفیف زیر چشم، و خیال میکنی یه خط نازک شروع کرده به پیشروی، از بینی به سمت گونهها. از اون شبها بود که نشسته بودم و احساس میکردم یک خط با سوزشی محو و خفیف داره به زیر چشمم اضافه میشه. صدای اتصالیشو میشنیدم. در آشپزخونه رو که باز کردم، تودهی عجیبی از اسید و بخار زد بیرون. همهجا رو یه مه غلیظ پوشوند. سیم برق با صدای خفیفی گزگز میکرد. چشمهام شروع کرد به سوختن. برقها رو قطع کردم و درها و پنجرهها رو باز کردم. همهجا رو یه بوی عجیب برداشته بود. پالتو پوشیدم چهارزانو نشستم روی فنکوئل، ته سالن. منتظر موندم تا حوالی ساعتِ نُه. احساس میکردم لای شیار خط جدید زیر چشمم ریمل جمع شده. همهچیز داشت میسوخت. همهچیز خیلی عجیب بود و خیلی واقعی. خیلی سرد و خیلی عجیب و خیلی بدبو و خیلی واقعی.
|
http://darwinday.blogfa.com/