آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Sunday, April 8, 2012
ایستادهام پای گاز، به سرخ کردن کوکوها، کوکوی سیبزمینی. با خودم گفتم امروز که خانهام دو سه جور غذا درست کنم لااقل. کوکو برای شام و قورمهسبزی عزیز و بلبلیپلو با مرغ، که همانا عبارتست از یکجور باقالیپلو که به جای باقالی تویش لوبیاچشمبلبلی میریزم با شوید تازه و عطری دارد که مپرس. دخترک دارد همزن را میشورد. عاشق همزدن مایه است، مایهی کیک، مایهی خمیر، مایهی کوکو. خیار و گوجه و پیاز را میگذارم روی تخته، برای خُرد کردن. دخترک مینشیند به درست کردن سالاد. سالاد شیرازی. عاشق خرد کردن چیزهاست به کوچکترین اندازهی ممکن. من؟ ایستادهام پای گاز، بالای سر کوکوها. خورش و مرغ دارند برای خودشان جداجدا قُل میخورند و پلو دارد با عطری خوش دَم میکشد، بیکه کاری به کار من داشته باشند. کوکوها را اما باید بایستم بالای سرشان. شش دانگ. مهرنامه را آوردهام گذاشتهام کنار دستم، ورق میزنم. تصویرم زنیست ایستاده پای گاز، موهایش را گوجه کرده بالای سرش، و کوکو سرخ میکند. توی ذهنم موهای زن قهوهای روشن است، رنگشده، چند درجه روشنتر از موهای من، به جای شلوارک دامن به تن دارد و دو پرده از من چاقتر است. توی سینکاش هم یک سبد سبزیخوردن است، تازه و خیس. باید اعتراف کنم تصویر من از سرخ کردن کوکو یکجورهایی اوج زنانگیست. حالا این یکی را از کجایم درآوردهام خدا میداند دیگر. اما همیشه حسم این بوده زنهایی که پای گاز ایستادهاند کوکو سرخ میکنند یا کتلت یا بادمجان، آخر زنانگیاند. از ترشی درست کردن و مربا پختن بیشتر حتا. مامان که مایهی کتلت درست میکرد آنوقتها، به چشم من مثل شعبدهبازی میآمد. همیشه فکر میکردم بهقاعده درست کردنِ مایهی کتلت یکی از بزرگترین رازهای بشریست. کوکوها را پشت و رو میکنم. جا باز میکنم برای یکی دوتا جدیدتر. یک قاشقِ پر مایه میریزم توی روغن داغ و با لبهی قاشق سعی میکنم گرد شود، گرد و منظم. همانجور رو به گاز با خود فکر میکنم لابد دخترک هم دارد تصویر من را یک جایی ته ذهنش سیو میکند. آیینِ مقدسِ کوکو-سرخکنی. برمیگردم. میبینم سالاد نیمهکاره مانده و دخترک کلهاش توی آیپد است. میپرسم سالاد چی شد؟ بیکه سرش را بالا بیاورد توضیح میدهد که فلان هنرپیشهی محبوبش در فیلم توایلایت شده هفدهمین مرد جذاب جهان و هاهاها، جهت اطلاع من جورج کلونی امسال جزو بیست مرد جذاب جهان نیست اصلاً.
پینوشت: مامانبزرگ، مامانبزرگِ پدری، به جای سرخ کردن میگفت قرمز کردن. میگفت کلی بادمجان تازه قرمز کردهام، یا اگر صبر کنی دو دقیقهی دیگر کتلتها قرمز میشود. بعد یادم است ماهیتابهاش کوچک بود، کوچک و گود و کمی هم کج و کوله. تفلون نبود. نمیدانم چی بود جنسش. بچه بودم خب. بعد روغن جامد میریخت توی ماهیتابه، با قاشق، نه با کفگیر تفال. روغن جمع میشد وسط ماهیتابه. گوجههای حلقهشده را میگذاشت توی روغن، جلز و ولز، بعد با همان قاشق برشان میگرداند. گوجههای قرمز شده را میچید روی دیس کتلت و بعد؟ عیش مُدام. هنوز هم تصویر آن ماهیتابهی کج و کوله و آن قرمزکردنها با قاشق معمولی یکی از زنانهترین تصاویر من است از دورانِ کودکی؛ اعتراف میکنم نه تنها زنانه، که حتا «ترن آن»!
|
|
Comments:
وای از طعم و بوی کتلتهای مامانبزرگپز...
بیشتر یاد بفرمایید شام افتادم تا تصویر مادربزرگ! ولی به هر حال وبلاگتون از دوست داشتنی ترین هاست برام. مرسی که می نویسین
made me hungry n turn on too! headin to the Persian shop to by some herbs n... my granny by the way use to add ARDE NOKHODCHI to her Kotlet so...
آفرین...
مدتها بوده که نشده کامنت بگذارم اینجا و از ریدر دنبال میکردم.پیش اومد که بشه و بگم نوشته های دلنشینی هدیه میدید به ما و ممنون.
Post a Comment
|