آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Tuesday, May 1, 2012
نمیدونم چی شد که سر از «مامان» درآوردیم. احساس کردم خورد به هدف. دلم میخواست گریه کنم. نکردم. گفت اگه یه مشکلی براش پیش بیاد و مجبور باشی پنج بار در روز لگن بذاری براش، با چه حسی این کارو میکنی؟ گفتم با جون و دل. گفت چرا؟ چون میدونی معلوله و کاری از دستش ساخته نیست؟ گفتم آره، شاید. گفت فکر کن تمام این سالها معلول بوده، و کاری بیش از اون که کرده برات از دستش برنمیومده. مگه خودت فکر نمیکنی همین الان داری هر کاری از دستت برمیاد برای بچههات میکنی؟ پونزده سال دیگه دختر تو میشینه رو این صندلی و از تو طلبکاره، در حالیکه تو معتقدی تو اون زمان هر کاری که میشده کردی. نکردی؟
نمیدونم. نمیدونستم. دلم میخواست گریه کنم.
|
|
Comments:
Post a Comment
|