آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Tuesday, June 19, 2012
توی راه برگشت، کمر جاده بودیم هنوز که رگبار و رعد و برق شروع شد. بارون اول تابستون. حالم خوش بود، خوشتر هم شد. یه جور محسوسی خوش بودم و سبُک. یه عمر دویده بودم که برسم به اینجا، به همین حال خوش کمر جاده.
صبح، هشت و نیم صبح زده بودم بیرون، به طرف آبعلی، کارگاه دوستم. به مرد گفته بودم میرم آبعلی، کارگاه دوستم، نمیدونم کی برمیگردم، شاید هم برنگردم. کارمون تا حوالی یک طول کشیده بود و موقع برگشت به سمت تهران، اساماس رسیده بود از دوستی که چی شد، نمیای ناهار پیش ما؟ سر خر رو کج کرده بودم به سمت ده فیلان حوالی فشم، بیمکث، با خیال راحت. وسطهای مافیای عصر قرار شده بود بریم خونهی اون یکی رفیقمون، خودِ فشم. زیر نمِ بارون راه افتاده بودیم رفته بودیم اونجا، به گپ و چای و زردآلو و گیتار. تلفن زنگ خورده بود و همون اسم کذایی افتاده بود روی صفحهی موبایل، درست وقتی که داشتم باغچهها رو آب میدادم و شلنگ رو نگه داشته بودم پای درخت گلابی که آب بیشتری لازم داره. سرخوش تلفن رو جواب داده بودم بیکه ریجکت کرده باشم یا سایلنت، گفته بودم خونهی دوستمیم توی فشم و به خاطر ترافیک موندگاریم اینجا و یحتمل نصفهشب برمیگردم، اگر برگردم. بعد تمام حیاط رو شسته بودم و حتا راهپله رو، خیس و خنک و خوشحال برگشته بودیم بالا، سوسیس خورده بودیم و گوجه و چیپس و نشسته بودیم به گپ و گفت، تا جاده خلوت شه برگردیم تهران. همین.
کمر جاده رسیده بودیم که رعد و برق شروع شد و رگبار گرفت.
|
"یه عمر دویده بودم که برسم به اینجا" ...
گوارای وجودت باد :) بنویس همیشه
Elnaz