آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Monday, June 25, 2012
روز سوم
حوالی ظهر بیدار شدیم، صبحانه خوردیم، دوباره خوابیدیم؛ ازون ولوییهای معنیدار. یکم دیرتر، نشسته بودیم دور سینی، کف آشپزخونه، آخرین جرعههای بطری تهی رو مینوشیدیم، خالیخالی، با گیلاس و زردآلو. هی از روز اول گفته بودم میکس نخوریم، هی هیشکی گوش نکرده بود؛ هی از روز اول گفته بودم میکس نخوریم، هی هیشکی گوش نکرده بود؛ عاقبت اما رفتیم رو ابرا. قرار بود دیشب برگردیم، شوخیشوخی و خندهخنده برنگشته بودیم و کلی خوش گذشته بود و حالا فرداش نشسته بودیم کف آشپزخونه دور سینی. یه ترانهی روحوضیِ نوروظیطور هم داشت پخش میشد. با آخرین جرعههای بطری تهی رفته بودیم رو ابرا و حتا شیلنگقرمزه هم پیدا شده بود و علیرضا که تازه عاقلمون بود از روی مبل پا نمیشد، بنابراین پنج بعد از ظهر راه افتادیم سمت انزلی بریم ناهار بخوریم. آندرانیک بسته بود و حاضر نشد بهمون اوزونبرون بده، امممما... اما همونجوری گشنه و ناامید و رو ابرا، از یه آقای پلو-کبابی پرسیدیم آقا به ما ناهار میدین؟ خندید گفت اوهوم. گفتیم عرق هم میدین؟ خندید گفت اوهوماوهوم. از سری غرائب دلپذیر مملکت دوستداشتنی. بعد؟ بعد ما هشت نفر انسان خجسته بودیم در انزلی، به ساعت پنجِ عصر، با کباب ترش و چنجه و ماهی سفید و اوزون برون و هزار جور مخلفات و یهجور بورانیبادمجونِ بینظیییییر و عرق و خانوم هایده. اصن یه وضعی. در حدی که آدم احساس میکرد تو کافههای دههی سی-چِل نشسته. یه قرار دستهجمعی هم امضا کردیم، با خون خود، به تاریخ سوم تیرماه هزار و سیصد و نود و یک شمسی؛ به مقصد سه سال بعد، همین روز همین ساعت همین اکیپ همین جا. من؟ چنجه خوردم و شکست و سیرترشی مفصل. خوب و سیر و غمگین گاهی به شکستام مینگریستم و چای مینوشیدم با لیمو عمانی. بعد؟ رفتیم توی مغازهی خرت و پرت فروشی و بعدتر لب دریا، همون ساحل خودمون. نشستیم تو قایق 0421، قلیون کشیدیم و چایی خوردیم و یه عالمه باد اومد و نمنم بارون و چیلیکچیلیک عکس. سه هزارتا عکس، آیدا، خنجر، خاطره.
|
va vaghti ke hame in modat ha mikhunam inaro , hese khubie , yani zende am.
vaghti yeki dare unja roya haye mano zendegi mikone , yani hanuz ye chi has..
hamin.