آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Monday, July 9, 2012
یه صحنه رو توصیف کرده بودم قدیما تو وبلاگم؟ یه صحنه که دور شومینه میگذشت و من مُرده بودم روحم رو تاقچهی شومینه نشسته بود و بر و بچ همه جمع بودن و اینا؟ داره به وقوع میپیونده راستیراستی. امشب موقع برگشتن با یه حالِ خوش و امن و خستهای نشسته بودم رو صندلی عقب چشامو بسته بودم، دو تا از عزیزترین مردای زندگیم اون جلو با هم گپ میزدن سر یه مشت چیز بیاهمیت. من؟ با چشم بسته کیف میکردم برا خودم.
کی فکرشو میکرد خداییش؟
وقت مُردنمه کمکم.
|
|
Comments:
Post a Comment
|