آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Sunday, September 2, 2012
من؟ عاشق بازیام. سالها با زندگیام بازی کردهام. درواقع سالها جوری زندگی کردهام که انگار همهاش بازیست و یک روز بازی تمام میشود برمیگردم سر جای همیشگیام. جای همیشگیام اما وسط بازیست.
یک روز رفیقی از آمریکا آمد ایران، و گفت برایم فیلمی سوغات آورده که انگار برای من ساخته شده: Love me if you Dare.
فیلم را داد به من. راست میگفت. انگار فیلم را برای من ساخته باشند. از این آدمهام که اگر سر حال باشم یا سر لج، بازی را میروم تا ته. به هر قیمتی. یک خرِ درون دارم که گاهی بلد است سرش را بیندازد پایین و تختگاز برود جلو، بیکه به آخر و عاقبت خودش و اطرافیانش فکر کند، پای بازی که وسط باشد. رفتهام که میگویم.
بازیهای جدی زیادی داشتهام در زندگی، که گاهی مسیر زندگیام را به کل تغییر داده است، گاهی شده است خودِ زندگیام. مثلاً؟ مثلاً بازی «انجمن شاعران مرده»، دبیرستان که بودم. مثلاً ازدواجم. مثلاً از ایران رفتنم. مثلاً ماجرای عیدِ آن سال و طلاق گرفتنم. مثلاً عاشقیام با تو. مثلاً کاری که اینهمه دوستش دارم. مثلاًتر از همه همین بازیِ آخری. بازیِ نقشِ آدمی که من نیستم اما منم. بازی را من شروع نکردم. تراپیستام شروع کرد. نمیدانم حواسش بود یا نبود، که من ذاتاً بازیکنام، بازیگرم. نمیدانم منظورش همین بود یا نبود، که من حل میشوم توی بازی، که بازی را زندگی میکنم. بازی از اردیبهشت شروع شد. قرار شد من ادای مترسکی را درآورم با دست و پای دراز و بیقواره، که قرار است توی مهمانی باباکرم برقصد. من؟ هرگز نمیرقصم. بازی اما برایم جذاب شد. آگاهانه شروع کردم به تمرین، به بازی، طبق دستور پزشک.
چند جلسه بعدتر، من و تراپیستام هر دو از نتیجهی کار راضی بودیم. داشتیم آرام آرام راهی را که با هم شروع کرده بودیم جلو میرفتیم و به نتایج خوبی رسیده بودیم. داشتیم به منِ آگاهتری میرسیدیم این وسط. دیگران اما، اطرافیانم، نه اطرافیان دور، اطرافیان نزدیک، همه شوکه شده بودند از من. از منِ جدیدی که تا قبل از اردیبهشت هرگز در زندگی ندیده بودندش. نه که پا گذاشته باشم روی دم اطرافیان، نه؛ اما همگی شروع کردند به واکنش نشان دادن. به برآشفتن از بازیِ شخصیِ من. نمیدانستم چرا باید اینهمه دغدغه باشد برایشان. بود اما. هست هنوز.
امروز ظهر از مهمانی دیشب برگشتم خانه. عصر، چند فیدبک داشتم از دیشب، از منِ دیشب، از شوک اطرافیان، نه اطرافیانِ دور، اطرافیانِ نزدیک. اول شروع کردم به توضیح دادنِ خودم. بعد یکهو ساکت شدم. دیدم حوصله ندارم.
حالا نگارنده، مترسکیست که از کت کهنهی بیقوارهاش خجالت میکشد. کت کهنهی راحت و بانمکیست، اما هی من را وادار میکند به توضیح دادن، به پینوشت: که هی خانمها، آقایان، اگر کت گَل و گشاد و کهنه به تن کردهام، مالِ نداریام نیست، دلم میخواهد این روزها این کت را به تن داشته باشم، راحتم توش، دوست دارمش. خودم حواسم هست کجاها بپوشمش کجاها نه. بعداً اگر خواستم، عوضش میکنم. پینوشت: که اوی، هزارتا کتِ مارکدارِ تمیزِ اتوکشیده دارم توی کمد، آویزان و مرتب، ایناهاش، اینهم عکسهایشان. تراپیستام لابد جلسهی بعد میگوید هی الاغ، باز گذاشتی دیگران هر چه با هم رِشته بودیم را پنبه کنند؟
تراپیستام یک جمله از آقای سارتر نقل کرد و من را از مطبش فرستاد بیرون: «جهنم، یعنی دیگران».
|
|
Comments:
Post a Comment
|