آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Friday, September 28, 2012
«از پیشگوییهایش یکی هم این بود که باید زمان بگذرد تا اینقدر درست شدهباشی که تاریخ حماقتهایت وقتی جلوی چشمت آمد، از ته دل بخندی. گفته بود هروقت حس کردی دیگر چیزی نمانده که اشکات را سرازیر کند، که اینقدر شجاع شدهای که وقتی بحثاش پیش بیاید موضوع را عوض نکنی و رنگت نپرد، آنجا دقیقا همانموقع، تمام شده و به زندگی برگشتهای.»
اگه گودرو نبسته بودن، لابد اینو شر میکردم با یه اوهووووم2 بالاش و خلاص، اما الان که گودری در کار نیست، آدم که با کلی مکافات و فیلترینگ و ویپیان و الخ میاد تو داشبورد وبلاگ، توضیحش میگیره هی.
به زعم من، رسیدن به این استیج، علیرغم سختیها و ریسکِ بالاش، یکی از بهترین استیجهاییئه که من تا حالا تجربه کردهم.
یه روز، در واقع یه شب، من یه خط قرمز رو رد کردم. خط قرمزه مال من نبود، اما به هر حال یه خط قرمز بود. یه کاری رو کردم که «نباید» میکردم، «نباید»ی که اعتقاد شخصی من نبود، اما بهش احترام گذاشته بودم؛ و خب بعدش سعی خاصی هم نکردم که پنهان کنم اون کار رو. یه پرانتز باز کنم این وسط: رابطهی انسانی، بالا و پایین داره، زیاد. آدما تو این دستاندازهاست که میتونن بلوغ و مچوریتیِ خودشون و پارتنرشون رو محک بزنن. بزرگ بشن، قوی بشن، ناامید بشن، برن، برنگردن، برگردن، بلاه2. همهمون اینو بلدیم. با دعواهای کوچیک و بزرگ، با حادثههای کوچیک و بزرگ یاد گرفتهیم کنار بیایم، حل کنیمشون یهجوری خلاصه. برای من اما، یه جایی هست در رابطه، یه پیچ بزرگ، که اگه گیر کنم اونجا، ته دلم شک ندارم که رابطهم به زودی نابود میشه. موریانهها شروع میکنن از تو به جوییدن رابطه. شوخی و تعارف هم ندارم با خودم. بلدم خودمو که میگم. اون پیچ، اون نقطهی مهم برای من «پنهان کاری»ئه، «سانسور کردن» خودمه، «خودم نبودن»ئه. اگه شرایط رابطه یا پارتنرم منو به جایی برسونن که مجبور شم خودم رو سانسور کنم، بخشی از خودم رو پنهان کنم یا کلن مجبور باشم گاهی خودم نباشم، اینجا دقیقن برای من همونجاییه که رابطه شروع میکنه به تَرَک خوردن، آیس-اِیج-وار. ازون ترکها که هیچ نجار و هیچ بتونهای نمیتونه درستش کنه. این مهمترین علامته برای من، که رابطهم شروع کرده به نابودی.
داشتم میگفتم، یه شب، یه خط قرمزو رد کردم. خط قرمز خودمو نه، خط قرمز رابطه رو. پنهان کردنش کاری نداشت، اما من نمیخواستم چیزی رو پنهان کنم، مخصوصن با اون آدم نمیخواستم چیزی رو پنهان کنم. پنهانکاری کاری نداشت، اما پنهان نکردنه به زعم من همیشه ارزش بیشتری داره، رابطه رو جلوتر میبره. انیوی، رابطههه ترکید. یهجوری ترکید که من دیگه با خودم فکر کردم خب، خدافظ. اون روزا، هیچی رو نمیشد درست کرد. همهچی داشت خراب میشد، خرابتر و خرابتر حتا. فکر کنم اولین دعوای واقعی زندگیم با اون آدم تو همون روزا اتفاق افتاد. خودم و اون رو نمیشناختم وقتی داشتیم دعوا میکردیم. شبش که رفتم خونه، با خودم گفتم دان، دیگه تموم. قرار شد فرداش وسایلمون رو برداریم هر کدوم بریم پی کارمون.
فرداش، اون انفجار بزرگ جفتمون رو خالی کرده بود. دیگه چیزی نداشتیم برای خشم و عصبانیت. خالی بودیم. خسته و آروم و خالی. قادر نبودیم از هم جدا شیم. خسته بودیم اما. قرار شد کمی استراحت کنیم.
روزها و هفتههای بعد، به خستگی و سکوت و استراحت گذشت. تو ذهن من اینجوری بود که نباید حرفها و معاشرتها به سمتی بره که کوچکترین سیگنالی از خط قرمز رد شده به ذهنها متبادر بشه. یه تابوی ناگفته اومده بود وسط. کوچکترین حرف، کوچکترین شوخی یا حتا کوچکترین نشانهی بیربطی منو میترسوند، میترسوند از انفجار دوباره. دوباره منفجر نشدیم اما. کمی که زمان گذشت، کمی که صبر و بردباری به خرج دادیم و به همدیگه فضا دادیم، دوباره تونستیم با هم حرف بزنیم. با هم دلامون رو صاف کنیم. یه روز حتا، وسط حرفها و شوخیها و خندهها، اسم خط قرمز اومد وسط. من ته دلم یههو مکث کردم، اما تمام شجاعتم رو جمع کردم و به حرف زدن ادامه دادم. نمیشد اونجوری، نمیشد با اون تابو، با اون اسمشو نبر ادامه بدیم. لبهی سخت و باریکی بود: رد کردن یا با کله سقوط کردن. خیلی سخت. رد کردیم اما. تونستیم که رد کنیم. تونستیم حرف بزنیم و هر دو سبک شدیم. چند روز بعد دوباره حرف زدیم و دیگه میشد اسمش رو بیاریم جلوی همدیگه. هفتهی بعد شوخی کردیم راجعبهش حتا. معنیش این نبود که همهچیز عادی و مبتذل شده، نه. برای من معنیش این بود که یه قدم فیلی گنده تونستیم بریم جلو. یه فاز جدی و سخت رو رد کرده بودیم و حالا حتا از هم مطمئنتر بودیم. از خودمون مطمئنتر بودیم.
«هروقت حس کردی دیگر چیزی نمانده که اشکات را سرازیر کند، که اینقدر شجاع شدهای که وقتی بحثاش پیش بیاید موضوع را عوض نکنی و رنگت نپرد، آنجا دقیقا همانموقع، تمام شده و به زندگی برگشتهای.»
|
هستی؟
اینها همه جسارتی بس عجیب میخواهد دخترک..
گاهی میترسم...