آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Saturday, September 22, 2012
vivir para contarla*
1. نوشتن و پابلیش نکردن یک جورهایی آدم را بدعادت میکند. برای منای که همیشه عادت داشتم حرفهایم را یک جوری بپیچانم که صرفاً همان مخاطب خاصاش بفهمد و بس، این آزادی در نوشتن، این مخاطبنداشتگی، این نپیچایشِ کلامی یکجور ولنگاری و شلختگی محسوب میشود. الان نشستم پستهای این مدت را خواندم، بیشترشان را مجبور شدم درفت کنم بسکه صاف رفته بودند سر اصل مطلب. نه که بد باشدها، نه؛ اما مدل من نیست.
2. اول مهر سالهاست که روز خاصیست برای من. نه به خاطر اول پاییز بودناش و نه حتا به خاطر باز شدن مدرسهها، هنوز و همچنان آدمی هستم عاشق مدرسه و عاشق مدرسه رفتن، به خاطر خودِ اول مهر بودناش. اول مهر تولد دوست پیغمبرم است. آن سالهای عاشقی تقدس خاصی داشت امروز برایم. حالا هم که عاشقی از سرم افتاده، عادت خاص بودن اول مهر، و مهریها کلاً، مانده هنوز. عشق و شیفتگی آن سالهام، تبدیل شده به اعتماد مطلق و رفاقت عمیق این روزها.
3. نوشتن، نوشتن منظم در ملأ عام، از من آدم بهتری میسازد. بله، سلام، من یک معتادم. معتاد زندگی کردنِ قصهها و فیلمها. نوجوان که بودم، تصمیم گرفتم «انجمن شاعران مرده» را زندگی کنم. خیال میکردم نمیشود؛ اما کردم و شد. زندگیام را به شیوهی خودم خارقالعاده کردم. بعد رفتم سراغ قصهها و فیلمهای دیگر. بزرگتر که شدم، برعکس شدم از خودم. سلام لاله. شروع کردم جوری زندگی کردن، که از رویش بشود قصه نوشت، فیلم ساخت. قار2. نوشتن در ملأ عام، باعث میشود روزها جوری زندگی کنم که شبها بشود روایتاش کنم. این وبلاگ از من آدم خُلتر و خوشحالتری ساخته، تمام این سالها؛ میسازد هم، همچنان.
*«زندهام که روایت کنم»، سلام آقای مارکز
|
چه خوبه که باز مینویسید.دل تنگ خوندنتون بودم.
البته تا فعلا" . ممکن است بعدا" معلوم شود چیز دیگری بوده است .
بهر حال خوش آمدی . چر که این معلوم ترین شق قضیه است !
پاییز را دوست دارم چرا که با تو آغاز میشود ...با تو که....و ..و ..و...تولدت مبارک خوب من...دلم پیشکشت هرجا که باشی.
:*