آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Sunday, October 7, 2012
یه بار داشتم با یکی از دوستام حرف میزدم و خودمو نقد میکردم، بعد از این که از خودم چند تا ایراد اساسی گرفتم یه جمله تهش اضافه کردم که « خب البته به خودم حق میدم، چون هر کی جای من بود با فلان اتفاق و فلان شرایط ویژه، همین قدر هم دووم نمیاورد و ...» ، که رفیقم زد زیر خنده. گفت آیدا جان، دخترم، حواست هست چند ساله در « این برههی حساس کنونی» هستی و هیچوقت در شرایط نرمال نیستی و همهش با بقیه فرق داری و هر کاری میکنی صرفاً به خاطر وضعیت موقت فعلیه و بالاخره یه روز خوب میاد و الخ؟
طبق عادت معهود اومدم مخالفت کنم، اما نشد. راست میگفت. هزار سال در برههی حساس کنونی به سر میبردم و هر کاری میکردم و هر نقد وارده رو با همین شرایط حساس میسنجیدم و ته دلم خیلی هم خودمو تبرئه میکردم که اگه در شرایط نرمال بودم، لابد چنین و چنان. راستش اما اون برههی حساس کنونی بیش ازون که زادهی عوامل بیرونی باشه، بهانهی درونی و محکمهپسندی بود برای جبران ندانمکاریها و کمکاریها و انفعال خودم. برای تنبلیم یه ویترین خوشگل و خوش آب و رنگ پیدا کرده بودم و خیلی هم از خودم خوشحال و به خودم مفتخر بودم.
حالا، بعد از یکی دو سال، بعد از تلاشهای شبانهروزی دوستم و آقای تراپیست، یاد گرفتهم برههی حساس کنونی م رو کنترل کنم. یاد گرفتهم ته جملههام مچ خودمو بگیرم که باز دارم خودم رو الکی دلداری میدم. نه که شرایطم خاص نبوده باشه، نه؛ اما واقعیت اینه که طی همون شرایط خاص یه روزی بلند شدم و خودم رو تکوندم و پیه همه چیز رو به تنم مالیدم و علیه همون شرایط طاقتفرسا عصیان کردم. جنگ سختی داشتم. خیلی از موقعیتهای مرفه و مفرح زندگیم رو از دست دادم، خیلی هزینه کردم، هنوز دارم هزینه میدم، اما حالا، درست همین امروز، راضیام از منای که بالاخره یه روزی تونست شهامتش رو جمع کنه و از پشت هزار و یک بهانهی محکمهپسند بیاد بیرون و اونجوری که خودش دلش میخواد زندگی کنه. الان هزار و یک موقعیت مرفه و مفرح ندارم، اما عوضش آرامش خاطر دارم و افسار زندگیم تا اونجایی که زورم میرسه دست خودمه و این خودش کلی میارزه. حالا دیگه یه مامانبزرگ یا یه دایی سوییت و دلسوز توی من نیست که هی قربون صدقهی ندانمکاریهام بره و هی بگه بی خیال، همین جوری که هستی خیلی هم خوبی، نه؛ حالا یه عمه کوچیکهی درون دارم که ضمن اين که شرایطم رو میفهمه و کمی تا قسمتی بهم حق میده، بلده بهم یادآوری کنه که فرزندم، خیلی وقتها ناتوانی دستهای سیمانی درون توست، نه در شرایطی که به آن مینگری.
|
|
Comments:
وقتی می خونمت اینروزا ، حتی همین یکی دوسال پیشت رو قلبم شبیه گوسپند بالا می تپه.این تعویق انداختنه. این ویترین خوشگله. این شهامته .هعی درونم زنگ می زنه . هعی بیدارم می کنه. دارم صبوری م یکنم پای نرفتن ؟ چرا جمع نمی شن زنای اینجوری حرف بزنن و تازه واردا که هنوز می ترسن بتونن زودتر تصمیم بگیرن .چرا مثلن ؟
Post a Comment
|