آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Saturday, November 17, 2012
داشتم براش میگفتم که چه دارم تو یه اُربیتالِ خالی زندگی میکنم این روزا برا خودم، که غشغش زد زیر خنده، ازون خنده حرصدارا، که یعنی بمیرم من برات با اون اربیتال خالیت، با اون لایفاستایلی که تو داری، با همین دیشب و پریشب و الخت. اونقدر براش غیرقابل باور بود که بیخیال ادامهی گفتوگو شدم. چی میگفتم اصن؟ میگفتم دارم تو یه اُربیتال خالی زندگی میکنم این روزا و دارم بالبال میزنم از اربیتالم بیام بیرون اما نمیتونم و تنها دلیلش تویی؟ که از شدت خنده بزنه کنار و سرشو بذاره رو فرمون و یه ربع بلندبلند بخنده بهم؟ نو وی.
|
نمی نویسی که
جون بسرمون کردی دخمر