آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Sunday, November 25, 2012
کلهمو سورمهای کردم، با ازین شامپوهای یهبارمصرف، و خب ازونجایی که موی زیادی ندارم میدونم آخرش فقط یه تهسایهی آبیِ چِرک معلوم میشه ازش. تا نیم ساعت از رنگا بگذره شروع کردم اتاقخوابتکونی. شالها رو گولهگوله کردم ریختم تو سبد بزرگه، یه قسمتش هم شد مال کلاهام. سبد کوچیکه هم شد مال جورابا. دو تا سبد رنگی اضافه شد به اتاق خواب. لباسای توی کمدو ریختم بیرون و همزمان لاکهای قدیمی و روژ لبای نصفه نیمه و الخ. دو سه تا کیسه زبالهی بزرگ لباسای مصرفنشو جمع کردم. کمدها و کشوها مرتب شد و جورابا سر و سامون گرفتن. رفتم سرمو شستم حوله به تن برگشتم بیرون. تا خشک شم، رفتم تو گودر. فیدخوان رو زدم رو اسم وبلاگا. تو این دو سه هفتهای که خیلی درگیر کار بودم یه عالمه پست نخونده جمع شده تو گودرم. یه اسکرول کردم از بالا تا پایین. حوصلهی هیچکدومشونو نداشتم. آخ جون لاله. لاله حتا غر هم که بزنه باز میچسبه. پست آخرشو خوندم تا خشک شدم. زرافه اومده تو اتاق، چشمش افتاده به کبودی سر زانوهام، زده زیر خنده که واقعن شاهکاری. سر زانوهام تو پاراالمپیک استپهوایی خونهی سارا اینا کبود شده. پا میشم لباس تنم میکنم ته اتاقو جمع کنم. ته اتاق بدترین قسمت اتاقتکونیه. یه عالمه خورده ریز که تو هیچ دستهبندیای جا نمیگیرن. چیزای بزرگ هر کدوم جای مخصوص به خودشونو دارن، میرن تو قفسه یا کشوی مخصوص به خودشون، تکلیف آدم باهاشون معلومه. حوصلهشون رو هم که نداشته باشی میذاریشون تو کیسه زباله، لباسا و کفشای مصرفنشو. دردناکترین قسمت اما همین ته اتاقه. یه عالمه چیز که جای مشخصی ندارن، دوسشون داری و نمیخوای بندازیشون دور، ازون ور اما نمیدونی باهاشون چیکار کنی، کجای دلت بذاریشون. حالا ته اتاقو آدم بالاخره یه جوری سر و سامون میده، اما یه وقتی میبینی خوردهریزای زندگی خوردهریزای دلتو ریختی بیرون، اسمدارا و درشتاشو جدا کردی گذاشتی سر جاهاشون، اما یه سری آدم یه سری خرده- رابطه مونده کف زمین، بینام، بی در و پیکر، عزیز و دوستداشتنی، که نمیدونی چه غلطی کنی باهاشون. نه میشه بیای، نه میشه بری، کلن یه وضعی.
|
و کان صلی الله علیه و آله خفیف الموءنه
و آن حضرت ساده زیست بود !
فقط متاسفانه نتونستم فید وبلاگتون رو پیدا کنم و از گوگل ریدر مرتب بخونم اینجا رو
خیلی ممنون میشم اگر راهنماییم کنید
هـــــــــی
آدم هایی که وقتی خوابشون رو می بینی، تو خواب مث گذشته ها باهاشون خوبی. خوشی. دل گرمی. می خندی.
اما بیدار که میشی یادت میاد بی معرفت رفته. فقط نرفته ها.یه لگد و جفتک و جفنگ نثار و بارت کرده و رفته.
اونم بعد اون همه ....
و البته که وبلاگ پیاده رو ، وبلاگ این و اون نیست و واسه خودش کلی وبلاگه . یعنی با اهمیته .
بهر حال اما و اگر چه احترام همه محفوظه و آدم چه از یه جای دیگه به اینجا برسه و چه از خود ٍ خود ٍ اینجا به اینجا برسه ، در هر حال احترامش واجبه اما ...
هیچی . احترام همه لازمه !