آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Tuesday, December 18, 2012
میگفت تمام سه هفتهی گذشته رو مست بودم. فکر میکردم رد کردهم دیگه، تموم شده، گذشته. میگفت اون روز اما، اون جا که نشسته بود رو مبلِ دمِ در اومدم رد شم برم بیرون گرفت بغلم کرد، اونجا که اولش عین رفقای قدیمی که یکیشون داره میره سفر بغلش کردم، یه عالم وقت، اونجا که اومدم مث انگار هیچی نشدهها گردنشو ماچ کنم پاشم از تو بغلش برم پیِ کارم، اونجا که گیر کردم، که گیر کرد، اون جا که سرشونهها تا گردن، که هزاربار بلد بودم اندازهشونو قبلنا، آخخخخخ.
میگفت رد نشده بود، رد نمیشه لعنتی، این یه قلم رد نمیشه. میگفت تا شب اونقدر چرخیدم و گریه کردم که گمونم آبِ بدنم تموم شد به کل. میگفت خوبیش اما اونجا بود که بر و بچ خیلی اتفاقی و بیخبر، یکی یکی در زدن اومدن تو، بیتلفن. نشسته بودن دور میز آشپزخونه، بیکه کاری به کارم داشته باشن. دو و سهی بعدازظهر بود. به خیال خودم گریههامو کرده بودم. اومدم تو آشپزخونه، یه شیشه عرق سیب گذاشتم رو میز با پنج تا پیک، شاتها رو ریختم و شات خودمو رفتم بالا. بچهها هم. کسی نگفت سلام. کسی دنبال مزه نرفت. کسی پیکشو به اون یکی نزد. دو سه تا پیک زدیم همین شکلی. اونجاش خیلی خوب بود. اون بیحرفیِ آدمای دور میز. اونجاش که همه اومدن و هیشکی نرفت و شات زدیم بیوقفه تا شب و حتا با دارک ساید آو د مون گریه کردیم. سر شب یکی اومد شروع کرد دم گرفتن و روضه خوندن و شام غریبان. خندیدیم. خندهگریه. میگفت الان داره اون آهنگ خستهههی سنتوری پخش میشه. اشکای من دارن بند نمیان. بچهها، هر کی یه وری تو حال خودش، تو حالِ ما. میگفت جات چههمه خالی بود الاغ، امشب هم شبی بود برا خودش.
|
|
Comments:
Ke mese emshabe ashknake man ayda...jaari...
چه خیالها که گذر کرد و گذر نکرد خوابی
Post a Comment
|