آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Tuesday, January 1, 2013
قاعدهی بازی
گربهبازی میکردیم. دخترکم، چهار ساله بود یا پنج. شاد میدوید و غشغش میخندید – خندهی مخصوص چهارسالههایِ ازهمهیدنیابیخبر – و از جادهخداهایی که بهش میدادم کمال استفاده را میکرد که در برود از دست من: پدرش؛ که حالا موقتن پدر نبود و گربهای بود که میومیوکنان گذاشته بود دنبالش. که ناگهان ایستاد. به یکباره ترس ریخت توی صورتش انگار. گربه، پدر نبود، گربه بود واقعن: درشت و غریبه و پرزور. نزدیکش شده بود و گذاشته بود نزدیکش بشود، چون این موجود درشت، همان پدر همیشگی بود و بازی هم همان بازی همیشگی. اما ناگهان بازی جدی شده بود و پدر، یک لحظه فرصت داشت تا ثابت کند همان پدر است، نه گربهی غریبهی ترسناک: «بابا… بابا… نه… بسه… بسه!» و همراهِ صدای خندهاش که کش پیدا کرده بود و وا رفته بود و شده بود صدای مخصوص چهارسالههایِ شاکیِازدنیاترسیده، پنجهی باز شده دست را آورد توی صورتم تا نبینمش و نبیندم، که تا دستش را پس میکشد من همان پدر شده باشم و گربهی بدِ شرور، محو شده باشد و دود شده باشد و رفته باشد پی کارش.
گاهی با معشوقمان بازی میکنیم. فرو میرویم در نقشی که نیستیم: یک حسودِ بیبخشش. یک غیرتیِ بیتحمل. یک حسابگرِ موازماستبیرونکشنده. یک بیعاطفهی بیتفاوت. یک دیوانهی زنجیری، حتی. بازی میکنیم تا بازی که تمام شد، سختتر و محکمتر در آغوش بکشیمش. که زندگی یکنواخت نشود. که لذت باهمبودنمان گونهگون و مستدام باشد. اما یک لحظه هست – و فقط یک لحظه طول میکشد – که باید بازی را تمام کنیم. باید دوباره «خود»مان شویم. باید او را در آغوش بکشیم و بگوییم «چیزی نیست… تمام شد… فقط بازی بود…» و یا هیچ نگوییم و بگذاریم آغوش تو کارها بکند.
آنکه بازی را شروع میکند، باید این یک لحظه را خوب بشناسد؛ خیلی خیلی خوب بشناسد؛ مثل تکتیراندازی که فقط یک لحظه فرصت دارد ماشه را بچکاند؛ مثل جراحی که فقط یک لحظه فرصت دارد رگی را قطع کند. یک لحظه هست، که پیش از آن همهچیز بازی، و پس از آن همهچیز تلّ خاکستری از فاجعه است.
|
چه هاکه از دست رفت بخاطر همین نشناختن لحظه
دسته بندی: از روزگار غلط کردم