آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Monday, March 18, 2013
دلمه خوردم، دلمهی بادمجون و دلمهی فلفل. با ماست و خیارشور. خیلی سیر و خیلی خوشحال. رفتم ظرفها رو بذارم تو آشپزخونه، دیدم نمیشه، کف آشپزخونه خیسه هنوز. مجبور شدم بیام بشینم وبلاگ بنویسم تا خونهمون خشک شه. خونه بوی تاید و وایتکس میده. زهرا خانوم همهچی رو شسته و همهی پنجرهها رو باز کرده تا خونه خشک شه. تاپ و شلوارک تنمه و موهای تنم مورمور شده از سرما، چراغا رو خاموش کردهم و ولم به امانِ خودم. خیلی برام جدیده این شب آخر سالی. تا حالا نشده بود در زندگانی اسفند شده باشه و من اینهمه سر حال باشم، چه برسه به شب عید، چه برسه به اینهمه نیشِ بازِ جولیارابرتز-وار. سهتاییمون به طرز محسوسی خوشحالایم. پریشب دخترک اولین اثر هنری زندگیش رو خرید. اومده بود گالری و از یه کار خوشش اومد و گفت من میخوام اینو بخرم ازت، پولش رو هم همونجا نقد داد و ده درصد هم تخفیف خانوادگی گرفت و سپس هم ازم خواست کار رو براش بستهبندی کنم، هم بهش برگهی خرید بدم. خوشم میاد ازش، کرهبز. وسایل سفر شمال رو هم جمع کردهم حتا. اولین سالیه که عید رو با خانواده نخواهم بود. با بر و بچ میریم شمال. کباب و شراب و الخ. شات پای سفرهی هفتسین و سبزیپلوماهیِ سارا-پَز. شات به سلامتیِ تمامِ مردای امسالِ زندگیم. مدیونشونم، زیاد. لباسها رو اتو نکردم. جابهجاشون کردم تو کمدها. اولین سالیه که حتا بستن چمدونهای بچهها رو هم نظارت نکردم. کلن ول خوبیام به حال خودم. تمام مگسهای اضافی رو از تو مغزم انداختهم بیرون. کشیدنِ هر گونه بارِ اضافی ممنوع، حتا بارِ شما دوستِ عزیز. دیشب داشتم مرد رو تماشا میکردم، نشسته بود رو کاناپه و تنش با نور شمع ترکیب فوقالعادهای ساخته بود. حال کافی و مناسبی داشتم باهاش. مطبوع و بهقاعده. فکر میکردم چه همهچیز به قاعده شد امسال، تا همین روزای آخر حتا. نشستم به لیست کردن باید-انجام-بدمها. سه چار تا کار مهم دارم تو سال ۱+۹۱، یه کار خیلی مهم هم تو سال ۱۴۰۰. هیه، دوست دارم این هدف سال ۱۴۰۰مو. همچنان تمام آرزوها و رؤیاهام رو خواهم نوشت. عاشق وقتاییام که یکییکی تیک میزنم کنارشون. دارم دفتر سیاهامو ورق میزنم. یه عالمه تیک دارم سمت راست صفحههام. سال نود و یک از انتظارات من فراتر ظاهر شد، خیلی فراتر. سر جنگ ندارم با خودم دیگه. راضیام از خودم. امسالو واقعن راضیام. یه خط راست رو گرفتهم دارم میرم جلو، خطی که خیلی دوسش دارم. این مشخص بودن مسیر و چشمانداز داشتن بیش از هر چیزی پر از انرژیم میکنه. بالاخره موفق شدم زندگیم رو برسونم به نقطهای که از بودن تو اون نقطه خرسند باشم. خرسندمه الان.
|
Velow shodam ruye mase'ha,
Ye khatte rast ro ba chesham gereftam o say mikonam tahe darya ro bebinam; ke nemitunam...
Inja sahel'e Barçelona'st...
Delemun khast ke biaym o ye sari be Elcafe bezanim.
Havas kardim...
Pas umadim o khundim o comment gozashtim...
Va tahe in khatte lanaty hanuz hichi nist REFIGH!
:]
J.R.\
لیلی