آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Monday, April 1, 2013
از وقتی برگشتهم تهران، با زرافه تنهاییم. پسرک خونهنشینه و داره برای کنکور درس میخونه مثلاً، حین فیسبوک و ایکسباکس و الخ، دخترک سَفَره و خونه به طرز محسوسی آرومه. اوقات خوشِ دونفرهی جالبی رو دارم سپری میکنم این روزا، با زرافه.
تا همین اواخر، دقیقترش میشه تا اواسط تابستون ۸۹، رابطهی من و پسرک تعریفی نداشت. از اونجایی که تمام الگوهای ذهنی من بر اساس فیلمها و رمانها تعریف میشه، پذیرفته بودم رابطهی من و زرافه هم چیزی خواهد بود تو مایههای آنتِ جانشیفته و پسرش. یه روزی، یه روزی اما تصمیم گرفتم رابطهم رو درست کنم. خیلی جدی و هدفمند رفتم سراغ ترمیم رابطهم با یک پسرک تینایجر سرکش. کار سختی بود. خیلی سخت. امسال اما، فروردین ۹۲، دارم میبینم تلاشهام نتیجه داده. حالا دوتا رفیقیم زیر یک سقف، با یک رابطهی سالمِ اینتراکتیوِ کولِ بانمک. تا همین پارسال معتقد بودم زرافه همیشه ترجیح میداده یه مامان نرمال داشته باشه، با همون تعاریف و الگوهای نرمالی که همیشه تو خونواده و اطرافیان وجود داشته. طبعن من هیچوقت آدمِ نرمالی نبودهم، چه برسه به اینکه یه مامانای باشم شبیه مامانهای دیگه. امسال اما، فروردین ۹۲، یا اگه بخوام دقیقتر باشم اواخر بهمن ۹۱، بالاخره احساس کردم پسرک سرکش هفدهسالهم داره با من ارتباط برقرار میکنه، یه تعامل سالم و دو طرفه. داره من رو منصفانه میبینه، منصفانه نقد میکنه و حتا داره یه جاهایی به من افتخار میکنه.
هفتهی دوم فروردین دوتایی کلی معاشرت کردیم با هم. خیلی بالغانه و کول و مادر-پسر-طور. با هم صبحانه درست کردیم، آشپزی کردیم، خرید رفتیم، فیلم دیدیم، موسیقی گوش دادیم، «میرا» خوندیم، در مورد هزار و یک چیز حرف زدیم و تو تکتک این اتفاقها مرد جوانی رو دیدم که داره سعی میکنه من رو نه به عنوان مامان، که به عنوان یه زن تو عرصههای مختلف زندگیم ببینه، با آدمای زندگیم آشنا بشه، از علائق و سلائق من سر دربیاره و به تمام این دیتیلها توجه نشون بده.
رابطهی امروز من و زرافه، بیشک مهمترین پروژهای بود که تو این دو سال شروع کردم و به انجام رسوندم. روزای اول، رسمن ته چاه بودم. احساس میکردم بدترین و خودخواهترین مادر دنیام. بعد اما، کمی که با خودم منصفتر و مهربونتر شدم، دیدم به زعم خودم آی دید مای بست. دیدم خیلی غریزی و ناخوداگاه بخش بزرگی از راه رو درست اومدهم. صرفن باید میذاشتم کمی زمان بگذره تا چیزها برگرده سر جاش. برگرده سر جایی که باید. با تلاش و صبر و کمی هم اغماض. من؟ آدمِ نتیجهگرای صبر-گریز، دو سال صبر کردم. دو سال رو صرف ترمیم یکی از مهمترین روابط انسانیم کردم و امروز، بالاخره امروز احساس کردم هی مَن، گووود وورک.
حالا درسته که تمام این هفته مجبور بودهم موزیک راک و رپ گوش بدم با صدای بلند، وسط مقاله پاشم برم املت درست کنم با سبزیخوردن عصرونه بخوریم، بعد از مسواک در حالیکه میخواستهم محض رضای خدا یه شب زود بخوابم بریم فلان آبمیوهفروشی معجون بزنیم به بدن(واضح و مبرهن است که این اصطلاح من نیست)، تا پاسی از شب امکانات پخش فیلمِ خونه در خدمت ایکسباکس و رفقا باشه و دریغ از یک فیلم، حتا یک فیلم، عوضش اما قبل از اینکه از خونه برم بیرون سرمو کردم تو اتاقش، پرسیدم هی بچه، اگه سر کنکورت ایران نباشم، شاکی و غمگین میشی به نظرت؟ یا عین خیالت نیست؟ یا چی؟ گفت ترجیحم اینه دستپخت تو رو بخورم شب امتحان، اما اگه واجبه با خیال راحت برو به کارِت برس. مواظب دخترت هم هستم تا برگردی. گفتم ایول. یه های فایو رد و بدل کردیم زدم از خونه بیرون. لازم داشتم برم یه جایی که موسیقی راک بنگبنگ نلرزونه در و دیوارشو.
|
|
Comments:
Post a Comment
|