آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Sunday, June 16, 2013
دوستداشتنِ دیگری و بیعلاقهشدن به او، انگار، چیزی شبیه داستانِ سونیا نوشتهی یودیت هرمانِ آلمانیست. چیزی که در آن داستان مایهی حیرتِ آدم میشود، فهمِ درستِ نویسنده است از مناسباتِ انسانی، اینکه میداند عاشقشدن و فارغشدن از عشق [بهقولِ زیگمونت باومنِ جامعهشناس]، هنوز مهمترین مسألهایست که مردمانِ این روزگار با آن روبهرو میشوند و اینکه شخصیتِ آن داستان میداند میلِ به همصُحبتی در مردمانِ این روزگار، بیش از آنکه نشان از دلدادگی داشته باشد، سَرپوشیست برای بیاعتنایی به تنهایی، و اینکه مودّت، در کمالِ ناامیدی، روزی روزگاری، نابود میشود، بیآنکه جایگزینی برایش داشته باشیم و آدمی که تو را دوست میداشته یکروز صبح از خواب برمیخیزد و میبیند که دیگر دوستت نمیدارد و این دوستنداشتن را با جوابندادن به نامهها و تلفنها و پیغامها منتقل میکند. [داستانِ سونیا را در کتابِ گذرانِ روز، ترجمهی محمود حسینیزاد، نشرِ ماهی بخوانید.]
[دربارهی عشق] |
|
Comments:
Post a Comment
|