آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Saturday, September 7, 2013 وسطهای ساعت کاریست. میخواهم قطع کنم. میگوید بمان. صدایش را میشنوم که به منشی میگوید قرار بعدیاش را یکساعت جابهجا کند. صدای بسته شدن در اتاق میآید. و بعد به روال همیشه دنیا آرام میگیرد. با خودم فکر میکنم بیجهت نبود آن هفت سال عاشقی. بیجهت نیست این دهسالهرفاقت. تکتک کلماتش را انگار برای همین امروز انتخاب کرده، برای حال همین لحظهی من. در را میبندد شروع میکند به حرف زدن. شمرده، آرام و مطمئن. این طرف خط، زنی غمگین و مضطرب ذرهذره آرام میگیرد. میخندم که آخخخخ، چه صدات نوستالوژیه امروز. میخندد که برای تو گذشتهست، برای من همهچی حال استمراریه. میگویم همیشه سه پی چهارم تاٰخیر فاز داری قربونت برم. میخندد. بیحرف. و ته دلم قند آب میشود. یک ساعتی حرف میزنیم. و بعد، در من، هزار کاکلی شاد. با خودم فکر میکنم چه هنوز نوشتن از او رقیقام میکند. جان عشاق سپند رخ خود میدانست وآتش چهره بدین کار برافروخته بود که یعنی یاد ایام.. |
|
Comments:
حالت «یاد ایام» شجریان میطلبه!!
Post a Comment
|