آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Friday, December 27, 2013 یک برنامهای بود، ازین مسابقهها که توی شبکههای خارجی پخش میشود، به نام مومنت آو تروث، یا همچه چیزی. مسابقه ی راستگویی بود. راستگویی جلوی آدمهایی که لازم نیست راستش را بدانند. لازم نیست بدانند توی مغز تو چه میگذرد. «صلح و آرامش از حقیقت بهتر است»طور. بهتر است؟ جایزهی بزرگی هم داشت. آنقدر بزرگ که میتوانست سرنوشتت را عوض کند. آنقدر بزرگ که مردد بمانی جایزه را انتخاب کنی یا رفاه حال دل «عزیز»ت را. مسابقه اینجوریها بود که مثلا پدر را میآورد مینشاند جلوی آدم، کلی قربانصدقه و اینها، بعد از دختر میپرسید آیا حاضری با مردی شبیه پدرت ازدواج کنی؟ دیدی فارغ از تمام منطقهای عالم، چه قلب آدم میشکند؟ یا زوج خوشحال و مهربان و بچههای موطلایی لپگلیشان را میآورد، مینشاند، قربانصدقهها که تمام میشد از مرد میپرسید آیا اگر زمان به عقب برگردد حاضری دوباره با او (همسر فعلیاش) ازدواج کنی؟ بعد؟ بعد دستگاه دروغسنج متصل بود به آدمها. دیگر مهم نبود تو جایزه را انتخاب کنی یا رفاه حال «عزیز»ت را. اگر میخواستی هم مراعات حالاش را بکنی، دستگاه با بوق ممتد با صدای بلند اعلام میکرد داری دروغ میگویی. نمیدانم بعد از مسابقه، هرگز میشد دل شکستهی پدر را صاف کرد؟ نمیدانم. میشد دل زن را، مرد را صاف کرد به ادامهی زندگی؟ باز هم نمیدانم. دیدهام زوجهایی را که با هزار و یک زخم و جراحت، به زندگی فرسایشی روزمرهشان تن میدهند، ادامه میدهند، پشت هزار و یک بهانهی دهانپرکن، بیکه حوصله و شهامتِ تغییر داشته باشند توی زندگیشان. دیدهام قربانصدقههایی را که پشتاش، توی چت و ایمیل و هزار و یک مدیای دیگر، بدگویی و ناسزا و دوبههمزنی بوده فقط. همهمان دیدهایم، طبعا. تماشای مومنت آو تروث، اما، فراتر از راستها و دروغها، یادت میاندازد با صِرف شرکت در چنین برنامهای، خودت را نشاندهای جلوی هزار و یک تماشاگر. دروغ بگویی یا نه، دیگر نه تو، نه پارتنرت، نه پدر، نه مجری و نه هیچ کس دیگر قادر نیستید جلوی بوق ممتد دستگاه دروغسنج را بگیرید. دستگاه شما را لو خواهد داد. بالاخره، سر بزنگاهی سوالی جایی. یک امکان هم دارد این مسابقه، یک بار (یک بار؟) میشود زنگی اضطراری را به صدا درآوری، و از جواب دادن به سوال فرار کنی. اما هرگز نمیدانی سوال بعدی چه سهمگینتر از این یکیست. بالاخره جایی گیر میافتی. دیگر راه فرار نداری. باید توی دوربین نگاه کنی و راست بگویی. فرقی هم نمیکند حتا. راست یا دروغ. آن دستی که تو را نشانده جلوی چشم اینهمه تماشاگر، هم اوست که راست و دروغت را با صدای بلند اعلام خواهد کرد. دنیای مجازی، با تمام امکانها و هیجانها و خدمتها و خیانتهاش، چیزی کم از مومنت آو تروث ندارد. مخصوصا برای زوجها، پارتنرها. اکس ها و نکستها. پایت که باز شده باشد، دیگر خودت را نشاندهای جلوی چشم مخاطب. تماشاگر ممکن است حافظهی تاریخی نداشته باشد، آمار دارد در عوض. آرشیو چت و اسمس و ایمیل و وبلاگ و الخ دارد، ندارد؟ بعد گاهی فراموش میکند آدم، هزار و یک سیمی را که به او وصل است. سیمهایی که دارد بیوقفه تناقضهایش را، راستها و دروغهایش را توییت میکند به اقصانقاط عالم. بعد؟ بعد اما آدم، با دلی خجسته، نشسته رو به دوربین، با لبخندی گل و گشاد، به نمایش آه من چه خوشبختم. آه من چه غمگینم. |
همین. ممنون:)